گنج

شمارهٔ ۳۶۶ - در عزلت و قناعت و جواب سائلی که از حکیم قصهٔ شعر گفتنش پرسید گوید

دی مرا عاشقکی گفت غزل می‌گوییگفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم
گفت چون گفتمش آن حالت گمراهی رفتحالت رفته دگر باز نیاید ز عدم
غزل و مدح و هجا هرسه بدان می‌گفتمکه مرا شهوت و حرص و غضبی بود بهم
این یکی شب همه شب در غم و اندیشهٔ آنکز کجا وز که و چون کسب کنم پنج درم
وان دگر روز همه روز در آن محنت و بندکه کند وصف لب چون شکر و زلف به خم
وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدانکه زبونی به کف آرم که ازو آید کم
چون خدا این سه سگ گرسنه را حاشاکمباز کرد از سر من بندهٔ عاجز به کرم
غزل و مدح و هجا گویم یارب زنهاربس که با نفس جفا کردم و با عقل ستم
انوری لاف زدن سیرت مردان نبودچون زدی باری مردانه بیفشار قدم
گوشه‌ای گیر و سر راه نجاتی بطلبکه نه بس دیر سر آید به تو بر این دو سه دم