شمارهٔ ۳۵۴ - در شکر تشریف
خدایگان وزیران و پادشاه صدورکه با نفاذ تو هست از قضا فراموشم
یکی ز آتش جور سپهر بازم خرکه از تجاوز او همچو دیگ میجوشم
عجب مدار که امروز مر مرا دیدستدر آن لباچه که تشریف دادهای دوشم
ز بهر خسرو سیارگان همی خواهدکه عشوهای بخرم وان لباچه بفروشم
وگرنه جفته نهد با قبای کحلی خویشهمی برآید از این غصه دم به دم هوشم
ستارگان را صدره به من شفیع آوردبگو چگونه کنم با کدامشان کوشم
بدان بهانه که تا آستینش بوسه دهدهزار بار گرفته است اندر آغوشم
ز چاپلوسی این گربه هیچ باقی نیستولیک من نه حریفان خواب خرگوشم
مرا زبون نتواند گرفت روبهوارکه در پناه تو من شیر شیر او دوشم
به کردگار که انصاف من ازو بستانکزو به کف چو حسود تو خون همی نوشم
نه آنکه بر من و بر آسمانت فرمان نیستهموت بنده و هم منت حلقه در گوشم
مرا به دفع چنو خصم التفات تو بسکه بعد از این سخن او به گوش ننیوشم
به نعمتت که ورقهاش جمله محو کنمز جاه تست که در مجلس تو خاموشم
خطی کشیدهام ار خط در این ورق بکشندبدان نگه نکنم من که بیتن و توشم
یقین شناس که گر دیگران سخن گوینددماغ مه بخراشم ز بسکه بخروشم
بدو چگونه دهم کسوتی که از شرفشکلاه گوشهٔ عرشست ترک و شبوشم
ز پردهدار تو تشریف باشد آنچه دهدبلی و باز تفاخر کند ازو دوشم
وگر برهنه بمانم چو آفتاب و مهشقبای کحلی او کافرم اگر پوشم