شمارهٔ ۳۲۴ - سخن کمالی را ستاید
شعرهای کمالی آن به سخنپای طبعش سپرده فرق کمال
گرچه نزدیک دیگران نظم استمجمل از مفردات وهم و خیال
سخن چند معجزست مرادر سخنهاش سخت لایق حال
گویم آن در خزانهای ازلبود موزون طویلهای لال
مایهشان داده از مزاج درستصدف جود ایزد متعال
همه همچون ازل قدیم نهادهمه همچون فلک عزیز مثال
همه را دیده چشم صرف خردهمه را سفته دست سحر حلال
به معانی فزوده قدر و بهاچون جواهر به گردش احوال
از نقاب عدم چو رخ بنمودآن بلند اختر مبارک فال
آن جواهر چنان که رسم بوددرفشان بر مراقد اطفال
ریخت بر آستان خاطر اوروز مولودش آستین جلال
چون چنان شد که در سخن نشناختحلقهٔ زلف را ز نقطهٔ خال
دست طبعش به رشتهٔ شب و روزبست بر گوش و گردن مه و سال
اوست کز خاطر چو آتش تیزشعر راند همی چو آب زلال
خاطر من که گوی بربایدبه کفایت ز جادوی محتال
چون بدید آن سخن پشیمان گشتاز همه گفتها صواب و محال
ای مسلم به نکته در اشعاروی مقدم به بذله در امثال
طبع پاکت چو بر سؤال جوابوهم تیزت چو بر جواب سؤال
تا زند دست آفتاب سپهرآب عرض جنوب و عرض شمال
آفتاب شعار و شعر ترابر سپهر بقا مباد زوال