شمارهٔ ۲۵۴ - در مرثیه
در مرثیهٔ موئیدالدینهرکس اثری همی نماید
گفتم که تشبهی کنم نیزباشد که تسلیی فزاید
لیکن پس از آن جهان معنیخود طبع سخن همی نزاید
با این همه شرح حال شرطستشرطی نه که طبع هرزه لاید
در جوف سپهر تنگدل بودعنقا به قفس درون نیاید
میگفت کجاست باد فضلیکم زین سر خاک در رباید
یزدان که گرهگشای فضلشبند قدر و قضا گشاید
بشنید به استماع لایقچونان که جز آنچنان نشاید
لطفش به رسالت اجل گفتکاین زبدهٔ صنع می چه باید
بر شاخ مزاج بلبل جانتتا چند نوای غم سراید
گر مختصرست عالم کونرای تو بدو نمیگراید
بخرام که سکنهٔ دگر هستتا آن دگرت چگونه آید