گنج

شمارهٔ ۲۴۶ - در تقاضای انعامی که حواله شد و نیافت فرماید

مفتی شرع کرم عاقلهٔ ملت جودآنکه از مادر احرار چنو کم زاید
فتوی بنده چو از روی کرم برخواندحکم فتوی بکند مشکل آن بگشاید
خواجه‌ای بندهٔ خود را نه به تکلیف سؤالبه مراد دل خود مکرمتی فرماید
مدتی بنده نیابد خبری زان انعامهم در آن بی‌خبری عمر همی فرساید
چون خبر یافت هم از خواجه بپرسد کانکیستکه مراآنچه تو فرمودی ازو می‌باید
خواجه گوید که فلانست برو زو بطلببنده دم در کشد و هیچ بدان نفزاید
چون دگر روز بپرسد که فلان خواجه کجاستتا بدو بگرود و پس به ادا بگراید
مردکی بیند از این بیهده گو چاکرکیمشت کلپتره و بیهوده به هم درخاید
گویدش خواجهٔ ما رفت کنون ده روزستتا رسیدست برو دایه و زن می‌گاید
بنده چون از پس آن رفته نخواهد رفتنعوض آن اگر از خواجه بخواهد شاید
ور نشاید که عوض خواهد ازو آیدش آنکه حوالت نپذیرد پس از آن تا ناید