گنج

شمارهٔ ۲۲۴ - در حبس مجدالذین ابوالحسن عمرانی

بافلک دی نیازمندی گفتچون منت گر نیازمند کنند
زان ستمها که گردش تو کندتوچه گویی که باتو چند کنند
آخر این اختران بی معنیتچند بخت مرانژند کنند
بی سبب هر زمان چو پایهٔ خویشپایهٔ طاقتم بلند کنند
به زمستان گر آتشی یابمهفت عضوم برو سپند کنند
حلقهٔ جیب کهنه در حلقمهر زمان حلقهٔ کمند کنند
عالمی ناپسند احوالندتا کی احوال ناپسند کنند
در احسان چرا بنگشایندچارهٔ چند مستمند کنند
فلکش گفت بربروت مخندکه جهانیت ریشخند کنند
در احسان بگو که بگشایدبوالحسن را چو تخته‌بند کنند
ما در آنیم تا قضا و قدرزهر آن فتنه باز قند کنند
که به مویی فلک بیاویزدگر به مویی برو گزند کنند