گنج

شمارهٔ ۲۲۱ - مخدوم به انوری جفتی موزه بخشید در شکر آن گوید

ای خداوندی که پیش لطف خاک پای توآب حیوان از وجود خویش بیزاری کند
پای باست زین اگر بر خنگ ایام افکندفتنه نتواند که در ظلمش ستمکاری کند
روی هر خاکی که از موزه‌ت جمالی کسب کردتاابد با زمزم و کوثر کله داری کند
موزهٔ خاص ترادستار کردم از شرفموزهٔ خاص ترا زیبد که دستاری کند
نام میمون تو تا بر ساق او بنوشته‌اندساف عرش از رشک آن دولت همی زاری کند
موزه‌ای کز افسری بیش است در پایش کنمحاش لله بنده هرگز این سبکساری کند
آ سمان از بهر تاج خسرو سیارگانروزها شد تاهمی از من خریداری کند
هر کرا ای دست موزه‌اش از تفاخر دست دادبرهمه عالم زبر دستی و جباری کند
شاد و دولت یار بادی تا به سعی آ فتابدر نما نفس نباتی را صبا یاری کند