گنج

شمارهٔ ۲۰۰ - شکایت از دهر

جفای گنبد گردان به پایه‌ای برسیدکز آن فرازتر اندر ضمیر پایه نماند
خرد چو مورچه در تشت حیرتست ازآنکمدبران را تدبیر تشت و خایه نماند
از آفتاب حوادث چنان بسوخت جهانکه کوه را به مثل دستگاه سایه نماند
کدام طفل تمنی کنون رسد به بلوغچو در سواد و بیاض زمانه دایه نماند
طمع ببر ز سرایی که نظم عیش دروبه هم سرایه توان داد و هم سرایه نماند
جهان وظایف روزی و امن باز گرفتمجاهزان فلک را مگر که مایه نماند