گنج

شمارهٔ ۱۸۲ - در حکمت و موعظه

روز را رایگان ز دست مدهنیست امکان آنکه باز رسد
دست این روزهای کوتاهستکه بدان دولت دراز رسد
آنچ از آن چاره نیست آنرا باشبه سرت گرچه ترکتاز رسد
سایه بر قحبهٔ جهان مفکنتا برت آفتاب ناز رسد
باری از راه خویشتن برخیزچون که کارت به احتراز رسد
نفس با بند آرزو بر پایدیر درعقل بی‌نیاز رسد
مهر و حقه است ماه و سپهرکه به شاگرد حقه‌باز رسد
مستعدان به کام خویش رسندکارها چون به کارساز رسد
عمر بر ناگریز تفرقه کنتا ازو قسم آز رسد
هر کرا درد ناگزیر گرفتکی به غم خوردن مجاز رسد
یک غذا شو که مایه چندان نیستکه همه چیز را فراز رسد