گنج

شمارهٔ ۱۷۴ - شبی در حال مستی از بامی درافتاد این قطعه را گفت

گرچه شب سقطهٔ من هر که دیدپاره‌ای از روز قیامت شمرد
عاقبت عافیت‌آموز راگنج بزرگست پس از رنج خرد
من چو نیم دستخوش آسمانکی برم از گردش او دستبرد
نقش طبیعی سترد روزگارنقش الهی نتواند سترد
پی نبری خاصه در این حادثهتانشوی بر سر پی همچو کرد
واقعه از سر بشنو تا به پایپای براین راه جه باید فشرد
سوی فلک می‌شدم الحق نه زانکتا بشناسم سبب صاف و درد
منزلتت گفت شوی بنگریتا کلهیت آید از این هفت برد
خاک چو از عزم من آگاه شدروح برو از غم هجرم بمرد
حلم مرا باز برو دل بسوختراه نکو عهدی ویاری سپرد
از فلکم باز عنان باز تافتبار دگر زی کرهٔ خاک برد