شمارهٔ ۱۷۲ - در مدح پیروز شاه
آنکه او دست و دلت را سبب روزی کرددرگهت را در پیروزی و بهروزی کرد
یافت از دست اجل جان گرامیش خلاصهر کرا خدمت جانپرور تو روزی کرد
ای ولینعمت احرار سوی نعمت و نازآز را داعی جود تو رهآموزی کرد
با جهانی کفت آن کرد که با خاک و نباتباد نوروزی و باران شبانروزی کرد
فضلهٔ بزم توفراش به نوروز برفتباغ را مایه به دست آمد و نوروزی کرد
بخت پیروز ترا گنبد فیروزهٔ چرختاقیامت سبب نصرت و پیروزی کرد
زبدهٔ گوهر آن شاه که از گوشهٔ تختسالها گوهر تاجش فلکافروزی کرد
پاسبانی جهان گر تو بگویی بکندفتنه بیعدل کزین پیش جانسوزی کرد
وز سراپردهٔ آن شاه کز انگشت نفاذماه را پرده دری کرد و قبادوزی کرد
از شب و روز میندیش که با تست بهمآنکه از زلف شبی کرد و ز رخ روزی کرد