گنج

شمارهٔ ۱۳۱ - صفی‌الدین موفق هیزمی به انوری وعده کرد و حکیم غلام خود را به طلب آن فرستاد چون به وعده وفا نکرد این قطعه در هجو او گفت

صفی‌الدین موفق را چو بینیبگویش کانوری خدمت همی گفت
همی گفت ای به وقت کودکی رادهمی گفت ای به گاه خواجگی زفت
اگر از من بپرسد کو چه می‌کردبگو در وصف تو دری همی سفت
به وصف حجرهٔ پیروزه در بودکه آمد گنبد پیروزه را جفت
به شب گفت اندرو بودم ز نورشسواد شب ز چشمم ذره ننهفت
غلو می‌کرد کز حسنش زمین رابهاری تا به روز حشر نشکفت
سحاب از آب چشمش صحن می‌شستصبا از تاب زلفش فرش می‌رفت
درین بود انوری کامد غلامشکه هیزم نیست چون آتش برآشفت
مرا گفت از چهار انگشت مردمکه بر چارم فلک طنزش زند سفت
به استدعای خرواری دو هیزمزمستانی چو خر در گل همی خفت