گنج

شمارهٔ ۱۲۸ - در عذر مستی

خسروا گوهر ثنای تراجز به الماس عقل نتوان سفت
دی چو خورشید در حجاب غروبروی از شرم رای تو بنهفت
بیتی از گفته باز می‌گفتمرای عالی بر امتحان آشفت
گردی ار عقل داشت صحن دماغجان به جاروب هیبت تو برفت
نطقم اندر حجاب شرم بماندخرم اندر خلاف عجز بخفت
حیرتم بر بدیهه خار نهادتا به باغ بدیهه گل نشکفت
عذر مستی مگیر و بی‌خردیآشکارست این سخن نه نهفت
خود تو انصاف من بده چو منیچون تویی را ثنا تواند گفت؟
عقل الحق از آن شریفترستکه شود با دماغ مستان جفت