گنج

شمارهٔ ۱۱۵ - در طلب شراب

ای جوانمردی که هرگز چرخ پیرگام حکم الا به کامت برنداشت
از کفایت آنچه دارد طبع توخاطر لقمان و اسکندر نداشت
دوستی دارم که در روی زمینکس ازو در حسن نیکوتر نداشت
بارها می‌گفت کایم نزد تواین سخن از وی دلم باور نداشت
این زمان آمد ولیکن کمتریندر همه کیسه طسویی زر نداشت
گوشتی و نقل و نان ترتیب کردلیک وجه بادهٔ احمر نداشت
بادهٔ نابم فرست ای آنکه دهردر سخاوت چون تویی دیگر نداشت
ور نداری از کس دیگر بخروین مثل برخوان که جحی خر نداشت