قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶ - در مدح سلطان فیروز شاه
ای بهمت برتر از چرخ اثیروز بزرگی دین یزدان را نصیر
برده حکمت گوی از باد صباکرده دستت دست برابر مطیر
ای جوان بختی که مثل و شبه توکس نیابد در خم گردون پیر
بنده امشب با جمالالدین خطیبآن به رای و کلک چون خورشید و تیر
عزم آندارد که خود را یک نفسباز دارد از قلیل و از کثیر
دیگکی چونان که دانی پخته استهمچو دیگر کارهای ما حقیر
خانهای ایمنتر از بیت حرامشاهدی نیکوتر از بدر منیر
تا به اکنون چیز لیزی داشتمزانکه در عشرت نباشد زو گزیر
از ترشرویی و تاریکی که بودچون جفای عصر و چون درد عصیر
گاو دوشای طربمان این زمانخشک کرد از خشک سال فاقه شیر
یک صراحی بادهمان ده بیش نهور دو باشد اینت کاری بینظیر
تلخ همچون عیش بدخواه ملکتیره نی چون روی بدگویی وزیر
از صفا و راستی چون عدل و عقلوز خوشی و روشنی جان و ضمیر
رنگ او یا لعل چون شاخ بقمورنه باری زرد چون برگ زریر
گر فرستی ای بسا شکراکه مناز تو گویم با صغیر و با کبیر
ورنه فردا دست ما و دامنتکای مسلمانان از این کافر نفیر
انوری بیخردگیها میکندتو بزرگی کن برو خرده مگیر