قصیدهٔ شمارهٔ ۸۴ - در مدح امیر ناصرالدین قتلغ شاه
شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهارمی و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار
سبزه و آب گلافشان و صبوحی در باغنالهٔ بلبل و آواز بت سیمعذار
خوش بود خاصه کسی را که توانایی هستوای بر آنکه دلی دارد و آنهم افکار
نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزارچه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار
ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شدبوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار
مرده خواهد که بجنبد به چنین وقت از جاکشته خواهد که ز خون لاله کند با گلنار
کار میساز که بیمی نتوان رفت به باغمست رو سوی چمن تات کند باغ نثار
بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمننپسندند که او مست بود ما هشیار
باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشتگل صد برگ برون رست ز پیرامن خار
چربدستی فلک بین تو که بیخامه و رنگکرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار
نقشبندی هوا باز نگه کن بر گلکه دو صد دایره بر دایره زد بیپرگار
شکل غنچه است چو پیکان که بود بر آتشبرگ بیدست چو تیغی که برآرد زنگار
گل نارست درخشنده چو یاقوتین جامدانهٔ نار چو لل و چو در جست انار
طفل غنچه عرق آورده ز تب بر رخ از آنمادر ابر همی اشک برو بارد زار
دی گل سرخ و سهی سرو رسیدند به همدر میان آمدشان گفت و شنودی بسیار
گل همی گفت ترا نیست بر من قیمتسرو میگفت ترا نیست بر من مقدار
گل ازو طیره شد و گفت که ای بیمعنیدم خوبی زنی آخر به کدام استظهار
گویی آزادم و بر یک قدمی پیوستهدعوی رقص نمایی و نداری رفتار
سرو لرزان شد و زان طعنه به گل گفت که منپای برجایم و همچون تو نیم دستگذار
سالها بودم در باغ و ندیدم رخ شهرتو که دوش آمدی امروز شدی در بازار
گل دگربار برآشفت و بدو گفت که منهر به یک سال یکی هفته نمایم دیدار
نه پس از یازده مه بودن من در پردهکه کنون نیز بپوشم رخ و بنشینم زار
سوی شهر از پی آن رفتم تا دریابمبزم خورشید زمین سایهٔ حق فخر کبار
نازش ملک و ملک ناصر دین قتلغ شاهکه بدو فخر کند تخت به روزی صدبار
آن جوان بخت شه پاکدل پاکسرشتآن نکوسیرت نیکوسیر نیکوکار
آن خردمند هنردوست که کردست خجلبحر و کان را به گه بذل یمینش ز یسار
کف او ضامن ارزاق وحوشست و طیوردر او قبلهٔ ارکان بلادست و دیار
خهخه ای قدر ترا طارم گردون کرسیزه زه ای رای ترا صبح منیر آینهدار
هرچه گویم به مدیح تو و گویند کسانتو از آن بیشتری نیست در آن هیچ انکار
منکران همه عالم چو رسیدند به توبر تمیز و خرد و خلق تو کردند اقرار
احتشام تو درختی است به غایت عالیکه نشاط و طرب و ناز و نعیم آرد بار
تو سلیمانی و زیر تو فرس تخت روانتخت از معجزه بر باد نشسته چو غبار
چون کدو خصم تو گردنکش اگر شد چه شودهم تواش باز کنی پوست ز تن همچو خیار
با همه سرکشی توسن گردون چو شتردست حکم تو ببینیش درون کرد مهار
نیست جز کلک تو گر کلک بود مشکفشاننیست جز طبع تو گر طبع بود گوهربار
همچو باران به نشیب افتد بدخواه تو بازگر به بالاکشدش چرخ دو صد ره چو بخار
دشمنت را چو خرد نیست اگر گنج نهدنشود مالک دینار به ملک و دینار
نشود مشک اگر چند فراوان ماندجگر سوخته در نافهٔ آهوی تتار
علم دولت تو میخ زمین است و زمانعزت ذات شریفت شرف لیل و نهار
ده ره از نه فلک ایام شنیدست صریحکه تویی واسطهٔ هفت و شش و پنج و چهار
گر چو فرعون لعین خصم تو در بحر شودموکب موسویت گرد برآرد ز بحار
باز تمکین تو هرجا که به پرواز آیدسر فرو دزدد بدخواه تو چون بوتیمار
گرد نبندد کمر مهر تو چون مور عدوتزود از پوست برون آردش ایام چو مار
تو چنانی که در آفاق ترا نیست نظیربه صفا و به حیا و به ثبات و به وقار
باز اخوان خردمند ترا چتوان گفتزیرک و فاضل و دشمنشکن و کارگذار
سرورا، پاکدلا، زین فلک بیسر و پازندگانی رهی گشت به غایت دشوار
نقد میبایدم امروز ز خدمت صد چیزنقدتر از همه حالی فرجی و دستار
بندگانند فراوان ز تو با نعمت و نازبنده را نیز چه باشد هم از ایشان انگار
وقت آنست که خواهی ز کرم کلک و دواتبدری پارهٔ کاغذ ز کنار طومار
بر هر آن کس که براتم بنویسی شایدبه کمالالدین باری ننویسی زنهار
زانکه آن ظالم بیرحم یکی حبه ندادزان زر و جامه و کرباس و کتان من پار
آن کمالی که چو نقصان من آمد در پیشزان ندیدم من از آن هدیهٔ شاهی آثار
هجو کی خواستمش گفت ولی ترسیدمکه نه بر طبع ملک راست بود آن گفتار
بحلش کردم اگر چند که او ظالم بودبا ویم بیش از این نیز مبادا سر و کار
تا جهان ماند، ماناد وجودت به جهانبادی از بخت و جوانی و جهان برخوردار
دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقیسر تو سبز و دلت شاد و تنت بیآزار
عید فرخنده و در عید به رسم قربانسر بریده عدویت همچو شتر زار و نزار