گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکن‌الدین قلج طمغاج خان پسرخواندهٔ سلطان سنجر

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۷۳ بیت
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحرنامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر
نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جاننامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر
نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدانامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر
نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشکسطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر
ریش گردد ممر صوت از او گاه سماعخون شود مردمک دیده از او وقت نظر
تا کنون حال خراسان و رعایا بوده‌ستبر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر
نی نبوده‌ست که پوشیده نباشد بر ویذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر
کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنونوقت آن است که راند سوی ایران لشکر
خسرو عادل خاقان معظم کز جدپادشاه است و جهاندار به هفتاد پدر
دائمش فخر به آن است که در پیش ملوکپسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر
باز خواهد ز غزان کینه که واجب باشدخواستن کین پدر بر پسر خوب‌سیر
چون شد از عدلش سرتاسر توران آبادکی روا دارد ایران را ویران یکسر
ای کیومرث‌بقا پادشه کسری‌عدلوی منوچهرلقا خسرو افریدون‌فر
قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطفچون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر
این دل‌افکار جگرسوختگان می‌گویندکای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر
خبرت هست که از هرچه در او چیزی بوددر همه ایران امروز نمانده‌ست اثر
خبرت هست کز این زیروزبر شوم‌غزاننیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر
بر بزرگان زمانه شده خردان سالاربر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
بر در دونان احرار حزین و حیراندر کف رندان ابرار اسیر و مضطر
شاد الا به در مرگ نبینی مردمبکر جز در شکم مام نیابی دختر
مسجد جامع هر شهر ستورانشان راپایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در
خطبه نکْنند به هر خطه به نام غز ازآنکدر خراسان نه خطیب است کنون نه منبر
کشته فرزند گرامی را گر ناگاهانبیند، از بیم خروشید نیارد مادر
آن‌که را صد ره غز زر ستد و باز فروختدارد آن جنس که گوییش خریده‌ست به زر
بر مسلمانان زآن نوع کنند استخفافکه مسلمان نکند صدیک از آن با کافر
هست در روم و ختا امن مسلمانان رانیست یک ذره سلامت به مسلمانی در
خلق را زین غم فریاد رس ای شاه‌نژادملک را زین ستم آزاد کن ای پاک‌سیر
به خدایی که بیاراست به نامت دیناربه خدایی که بیفراخت به فرت افسر
که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدازین فرومایه‌غز شوم‌پی غارتگر
وقت آن است که یابند ز رمحت پاداشگاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر
زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پاربردی امسال روانشان به دگر حمله ببر
آخر ایران که از او بودی فردوس به رشکوقف خواهد شد تا حشر بر این شوم‌حشر
سوی آن حضرت کز عدل تو گشته‌ست چو خلدخویشتن زاینجا کز ظلم غزان شد چو سقر
هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکندچه کند آن‌که نه پای است مر او را و نه خر
رحم‌ کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روزدر مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر
رحم‌ کن رحم بر آن قوم که جویند جویناز پس آنکه نخوردندی از ناز شکر
رحم‌ کن رحم بر آن‌ها که نیابند نمداز پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر
رحم‌ کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتنداز پس آنکه به مستوری بودند سمر
گرد آفاق چو اسکندر برگرد از آنکتویی امروز جهان را بدل اسکندر
از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرتاز تو عزم ای ملک و از ملک‌العرش ظفر
همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتانهمه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر
ای سرافرازجهانبانی کز غایت فضلحق سپرده‌ست به عدل تو جهان را یکسر
بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران راگرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر
تو خور روشنی و هست خراسان اطلالنه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور
هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابرهم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر
بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حقهست واجب غم حق ضعفا بر داور
کشور ایران چون کشور توران چو تو راستاز چه محروم است از رأفت تو این کشور
گر نیاراید پای تو بدین عزم رکابغز مدبر بکشد باز عنان تا خاور
کی بود کی که ز اقصای خراسان آرنداز فتوح تو بشارت بر خورشید بشر
پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرعمایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر
شمس اسلام فلک‌مرتبه برهان‌الدینآن‌که مولیش بود شمس و فلک فرمان‌بر
آن‌که از مهر تو تازه‌ست چو از دانش روحوآن‌که بر چهر تو فتنه‌ست چو بر شمس قمر
یاورش بادا حق عزوجل در همه کارتا در این کار بود با تو به همت یاور
چون قلم گردد این کار گر آن صدر بزرگنیزه‌کردار ببندد ز پی کینه کمر
به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته رااو شفیع است چنان کامّت را پیغمبر
خلق را زین حشر شوم اگر برهانیکردگارت برهاند ز خطر در محشر
پیش سلطان جهان سنجر کاو پروردتای چنو پادشه دادگر حق‌پرور
دیده‌ای خواجهٔ آفاق کمال‌الدین راکه نباشد به جهان خواجه از او کامل‌تر
نیک دانی که چه و تا به کجا داشت بر اواعتماد آن شه دین‌پرور نیکومحضر
هست ظاهر که بر او هرگز پوشیده نبودهیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر
روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون رابود ایران را رایش همه عمر اندر خور
واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولتچه اثر بود از او هم به سفر هم به حضر
با کمال‌الدین ابنای خراسان گفتندقصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر
چون کند پیش خداوند جهان از سر سوزعرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر
از کمال کرم و لطف تو زیبد شاهاکز کمال‌الدین داری سخن ما باور
زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرقکه مر او را همه حال است چو الحمد ازبر
تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمانخویشتن پیش چنین حادثه‌ای کرد سپر
آنچه او گوید محض شفقت باشد از آنکبسطت ملک تو می‌خواهد نه جاه و خطر
خسروا در همه انواع هنر دستت هستخاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر
گر مکرر بود ایطاء در این قافیتمچون ضروری‌ست شها پردهٔ این نظم مدر
هم بر آن‌گونه که استاد سخن عمعق گفتخاک خون‌آلود ای باد به اصفاهان بر
بی‌گمان خلق جگرسوخته را دریابدچون ز درد دلشان یابد از این‌گونه خبر
تا جهان را بفروزد خور گیتی‌پیمایاز جهان‌داری ای خسرو عادل برخور