قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح عمادالدین فیروز شاه
باز این چه جوانی و جمالست جهان راوین حال که نو گشت زمین را و زمان را
مقدار شب از روز فزون بود بدل شدناقص همه این را شد و زاید همه آن را
هم جمره برآورد فرو برده نفس راهم فاخته بگشاد فروبسته زبان را
در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبلآن روز که آوازه فکندند خزان را
اکنون چمن باغ گرفتست تقاضاآری بدل خصم بگیرند ضمان را
بلبل ز نوا هیچ همی کم نزند دمزان حال همی کم نشود سرو نوان را
آهو به سر سبزه مگر نافه بینداختکز خاک چمن آب بشد عنبر و بان را
گر خام نبسته است صبا رنگ ریاحیناز گرد چرا رنگ دهد آب روان را
خوش خوش ز نظر گشت نهان، راز دل ابرتا خاک همی عرضه دهد راز نهان را
همچون ثمر بید کند نام و نشان گمدر سایهٔ او روز کنون نام و نشان را
بادام دو مغزست که از خنجر الماسناداده لبش بوسه سراپای فسان را
ژاله سپر برف ببرد از کتف کوهچون رستم نیسان به خم آورد کمان را
که بیضهٔ کافور زیان کرد و گهر سودبینی که چه سودست مرین مایه زیان را
از غایت تری که هواراست عجب نیستگر خاصیت ابر دهد طبع دخان را
گر نایژهٔ ابر نشد پاک بریدهچون هیچ عنان باز نپیچد سیلان را
ور ابر نه در دایگی طفل شکوفه استیازان سوی ابر از چه گشادست دهان را
ور لالهٔ نورسته نه افروخته شمعیستروشن ز چه دارد همه اطراف مکان را
نی رمح بهارست که در معرکه کردستاز خون دل دشمن شه لعل سنان را
پیروز شه عادل منصور معظمکز عدل بنا کرد دگرباره جهان را
آن شاه سبک حمله که در کفهٔ جودشبیوزن کند رغبت او حمل گران را
شاهی که چو کردند قران بیلک و دستشالبته کمان خم ندهد حکم قران را
تیغش به فلک باز دهد طالع بد راحکمش به عمل باز برد عامل جان را
گر باره کشد راعی حزمش نبود راهجز خارج او نیز نزول حدثان را
ور پره زند لشکر عزمش نبود تکجز داخل او نیز ردیف سرطان را
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشمدر قبضهٔ شمشیر نشاندی دبران را
ای ملکستانی که به جز ملکسپاریبا تو ندهد فایده یک ملکستان را
در نسبت شاهی تو همچون شه شطرنجنامست و دگر هیچ نه بهمان و فلان را
تو قرص سپهری و بخواند به همین نامخباز گه جلوهگری هیت نان را
جز عرصهٔ بزم گهرآگین تو گردونهم خوشه کجا یافت ره کاهکشان را
جز تشنگی خنجر خونخوار تو گیتیهم کاسه کجا دید فنای عطشان را
آن را که تب لرزهٔ حرب تو بگیردعیسی نتند بر تن او تار توان را
گر ابر سر تیغ تو بر کوه بباردآبستنی نار دهد مادر کان را
در خون دل لعل که فاسد نشود هیچقهر تو گرهوار ببندد خفقان را
از ناصیهٔ کاهربا گرچه طبیعیستسعی تو فرو شوید رنگ یرقان را
در بیشه گوزن از پی داغ تو کند پاکهم سال نخست از نقط بیهدهران را
در گاز به امید قبول تو کند خوشآهن الم پتک و خراشیدن سان را
انصاف تو مصریست که در رستهٔ او دیونظم از جهت محتسبی داد دکان را
عدل تو چنان کرد که از گرگ امینتردر حفظ رمه یار دگر نیست شبان را
جاه تو جهانیست که سکان سوادشدر اصل لغت نام ندانند کران را
بر عالم جاه تو کرا روی گذر ماندچون مهر فروشد چه یقین را چه گمان را
روزی که چون آتش همه در آهن و پولادبر باد نشینند هزبران جولان را
از فتنه در این سوی فلک جای نبینندپیکارپرستان نه امل را نه امان را
وز زلزلهٔ حمله چنان خاک بجنبدکز هم نشناسند نگون را و سنان را
وز عکس سنان و سلب لعل طرادهمیدان هوا طعنه زند لالهستان را
سر جفت کند افعی قربان و چو آن دیدپر باز کند کرکس ترکش طیران را
گاهی ز فغان نعره کند راه هوا گمگه نعره به لب درشکند پای فغان را
چشم زره اندر دل گردان بشماردبیواسطهٔ دیدن شریان ضربان را
در هیچ رکابی نکند پای کس آرامآن لحظه که دستت حرکت داد عنان را
بر سمت غباری که ز جولان تو خیزدچون باد خورد شیر علم شیر ژیان را
هر لحظه شود رمح تو در دست تو سلکیاز بس که بچیند چه شجاع و چه جبان را
شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دامکز کاسهٔ سر کاسه بود سفره و خوان را
قارون کند اندر دو نفس تیغ جهادتیک طایفه میراث خور و مرثیهخوان را
تو در کنف حفظ خدایی و جهانیطعمه شدگان حوصلهٔ هول و هوان را
تا بار دگر باز جوان گردد هر سالگیتی و به تدریج کند پیر جوان را
گیتی همه در دامن این ملک جوان بادتا حصر کند دامن هر چیز میان را
باقی به دوامی که در آحاد سنینشساعات شمارند الوف دوران را
قایم به وزیری که ز آثار وجودشمقصود عیان گشت وجود حیوان را
صدری که به جز فتوی مفتی نفاذشدر ملک معین نکند آیت و شان را
در حال رضا روح فزاینده بدن رادر وقت سخط پای گشاینده روان را
آن خواجه که بس دیر نه تدبیر صوابشدر بندگی شاه کشد قیصر و خان را
دستور جلالالدین کز درگه عالیشانصاف رسانند مر انصافرسان را
آنجا که زبان قلمش در سخن آیدبر معجزه تفضیل بود سحر بیان را
وآنجا که محیط کف او ابر برانگیختبر ابر کشد حاصل باران بنان را
از سیرت و سان رشک ملوک و ملک آمدحاصل نتوان کرد چنین سیرت و سان را
از مرتبهدانیست در آن مرتبه آرییزدان ندهد مرتبه جز مرتبهدان را
تا هیچ گمان کم نکند روز یقین راتا هیچ خبر خم ندهد پشت عیان را
آن پایگه و تخت کیانی و شهی بادوان هر دو دو مقصد شده شاهان و کیان را
شه ناگزرانست چو جان در بدن ملکیارب تو نگهدار مر این ناگزران را