گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح سلیمان شاه

ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکوییاز ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی
بی‌موکب جاه تو فلک بیهده تازیبا حجت عدل تو ستم بیهده گویی
خاقانت نخوام که سزاوار خطابتحرفی نستد هیچ زبانی ز گلویی
تو سایهٔ یزدانی و بی‌حکم تو کس رااز سایهٔ خورشید نه رنگی و نه بویی
مهدی جهانی تو که دجال حوادثاز حال به حالی شده وز خوی به خویی
جز در جهت بارهٔ عدل تو نیفتدهرکس که اشارت کند امروز به سویی
جز رحمت و انصاف تو هم‌خانه نیابندهر صادر و وارد که درآیند به کویی
جستند و ز کان تو برآمد گهر ملکآری نرسد ملک به هر گمشده جویی
بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داندلیکن مثلست آنکه چناری و کدویی
در نسبت فرمان تو هستند عناصرچون چار عیال آمده در طاعت شویی
بی‌رای تو خورشید نتابد غم او خورکو نیز در این کوکبه دارد تک و پویی
با دست تو گر ابر نبارد کم او گیرجایی که تو باشی که کند یاد چنویی
گفتم که جهان جمله چو گوییست به صورتگفتند حدیثیست محال از همه رویی
المنة لله که همی بینمش امروزاندر خم چوگان مراد تو چو گویی
نصرت به‌لب چشمهٔ شمشیر تو بگذشتآن کرده ز خون حاصل هر معرکه جویی
سقای سر کوی امل خصم ترا دیدفریاد برآورد که سنگی و سبویی
ای خصم ترا حادثه چون سایه ملازمآن رنگ نیابد به از آن هیچ رکویی
حال بد بدخواه تو مانند پیازیستمویی نبرد در مزه توییش به تویی
تا هست فلک باعث نرمی و درشتیتا هست شب آبستن زشتی و نکویی
در ملک تو اوراد زبانها همه این بادکای ملک ترا عرصهٔ عالم سر کویی