قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - مدح خاقان اعظم رکنالدین قلج طفغاج خان
ای ترا گشته مسخر حشم دیو و پریکوش تا آب سلیمان پیمبر نبری
زانکه در نسبت ملک تو که باقی باداهست امروز همان رتبت پیغامبری
تویی آن سایهٔ یزدان که شب چتر تو کردآنکه در سایهٔ او روز ستم شد سپری
نامهٔ فتح تو سیاره به آفاق بردکه بشارت بر فتح تو نشاید بشری
خسروا قاعدهٔ ملک چنان میفکنیملکا جادهٔ انصاف چنان میسپری
که بدین سدهٔ ناموس فریدون بکنیکه بدان پردهٔ آواز کسری بدری
تو که صد سد سکندر کنی از گرد سپاهخویشتن را سزد ار صد چو سکندر شمری
ای موازی نظر رای ترا نقش قدرچه عجب ناقد اسرار قضا و قدری
رای اعلای ترا کشف شود حالت بلخگر برحمت سوی آباد و خرابش نگری
در زوایاش همه طایفهای منقطعندبوده خواهان تو عمری به دعای سحری
تو سلیمانی و این طایفه موران ضعیفهمه از خانه برون و همه از دانه بری
ظاهر و باطن ایشان همه پای ملخ استچو شود کز سر پای ملخی درگذری