قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸ - در مذمت شعر و شاعری و فضیلت علم و حکمت
ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعریتا ز ما مشتی گداکس را به مردم نشمری
دان که از کناس ناکس در ممالک چاره نیستحاش لله تا نداری این سخن را سرسری
زانکه گر حاجت فتد تا فضلهای را کم کنیناقلی باید تو نتوانی که خود بیرون بری
کار خالد جز به جعفر کی شود هرگز تمامزان یکی جولاهگی داند دگر برزیگری
باز اگر شاعر نباشد هیچ نقصانی فتددر نظام عالم از روی خرد گر بنگری
آدمی را چون معونت شرط کار شرکتستنان ز کناسی خورد بهتر بود کز شاعری
آن شنیدستی که نهصد کس بباید پیشهورتا تو نادانسته و بیآگهی نانی خوری
در ازاء آن اگر از تو نباشد یارییآن نه نان خوردن بود دانی چه باشد مدبری
تو جهان را کیستی تا بیمعونت کار توراست میدارند از نعلین تا انگشتری
چون نداری بر کسی حقی حقیقت دان که هستهم تقاضا ریش گاوی هم هجا کون خری
از چه واجب شد بگو آخر بر این آزادمرداینکه میخواهی ازو وانگه بدین مستکبری
او ترا کی گفت کاین کلپترها را جمع کنتا ترا لازم شود چندین شکایت گستری
عمر خود خود میکنی ضایع ازو تاوان مخواههم تو حاکم باش تا هم زانکه بفروشی خری
عقل را در هر چه باشی پیشوای خویش ساززانکه پیدا او کند بدبختی از نیکاختری
خود جز از بهر بقای عدل دیگر بهر چیستاین سیاستها که موروثست از پیغمبری
من نیم در حکم خویش از کافریهای سپهرورنه در انکار من چه شاعری چه کافری
دشمن جان من آمد شعر چندش پرورمای مسلمانان فغان از دست دشمنپروری
شعر دانی چیست دور از روی تو حیضالرجالقایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری
تا به معنی های بکرش ننگری زیرا که نیستحیض را در مبدا فطرت گزیر از دختری
گر مرا از شاعری حاصل همین عارست و بسموجب توبه است و جای آنکه دیوان بستری
اینکه پرسد هر زمان آن کون خر این ریش گاوکانوری به یا فتوحی در سخن یا سنجری
راستی به بوفراس آمد به کار از شاعرانوان نه از جنس سخن یا از کمال قادری
وانکه او چون دیگران مدح و هجا هرگز نگفتپس مرنج ار گویدت من دیگرم تو دیگری
آمدم با این سخن کز دست بنهادم نخستزانکه بیداور نیارم کرد چندین داوری
ای به جایی در سخندانی که نظمت واسطه استهرکجا شد منتظم عقدی ز چه از ساحری
چون ندارد نسبتی با نظم تو نظم جهاندر سخن خواهی مقنع باش و خواهی سامری
گنج اتسز گنج قارون بود اگر نی کی شدیاز یکی منحول چندان کم بهارا مشتری
مهتران با شین شعرند ارنه کی گشتی چنینمنتشر با قصهٔ محمود ذکر عنصری
کو رییس مرو منصور آنکه در هفتاد سالشعر نشنید و نگفت اینک دلیل مهتری
تا نپنداری که باعث بخل بود او را بداندر کسی چون ظن بری چیزی کزان باشد بری
زانکه امثال مرا بیشاعری بسیار دادکاخهای چارپوشش باغهای چلگری
مرد را حکمت همی باید که دامن گیردشتا شفای بوعلی بیند نه ژاژ بحتری
عاقلان راضی به شعر از اهل حکمت کی شوندتا گهر یابند، مینا کی خرند از گوهری
یارب از حکمت چه برخوردار بودی جان منگر نبودی صاع شعر اندر جوالم بر سری
انوری تا شاعری از بندگی ایمن مباشکز خطر درنگذری تا زین خطا درنگذری
گرچه سوسن صد زبان آمد چو خاموشی گزیدخط آزادی نبشتش گنبد نیلوفری
خامشی را حصن ملک انزوا کن ور به طبعخوش نیاید نفس را گو زهرخند و خونگری
کشتیی بر خشک میران زانکه ساحل دور نیستگو مباشت پیرهن دامن نگهدار از تری