قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - در مدح فخرالسادة مجدالدین ابوطالب نعمه
آخر ای قوم نه از بهر من از بهر خدایدست گیرید مرا زین فلک بیسروپای
حال من بنده به وجهی که توان کشف کنیدبر خداوند من آن صورت تایید خدای
عالم مجد که بر بار خدایان ملکستمجد دین آن به سزا بر ملکان بارخدای
میر بوطالب بن نعمه که بینعمت اوآسمان تنگ و زمین مفلس و خورشید گدای
آنکه بانقش وجودش ورق فتنه بشستعالم نامیهبخش و فلک حادثهزای
آنکه از ابر کفش آب خورد کشت امیدوانکه بر خاک درش رشک برد فر همای
آنکه پیش گره ابروی باسش به مثلنام که زهره ندارد که برد کاهربای
بر سر جمع بگویید که ای قدر تراآسمان پای سپر گشته زمین دستگرای
مانده از سیلی جاهت سر چرخ اندر پیشگشته از طعنهٔ حلمت دل خاک اندروای
خشکسال کرم از ابر کفت یافته نموای اگر ابر کفت نایژه بگشادی وای
ساعد جود تو دارد کف دریا وسعتپنجهٔ قهر تو دارد گل خورشید اندای
چیست کلک تو یکی کاتب اسرارنگارچیست نطق تو یکی طوطی الهامسرای
تو که در ناصیهٔ روز ببینی تقدیراز کجا ز آینهٔ رای ممالک آرای
آنکه او در همه دل عشق تو دارد همهوقتآنکه او با همهکس شکر تو گوید همهجای
اعتقادی که فلان را به خداوندی تستدیده باشی به همه حال در آیینهٔ رای
مدتی شد که در این شهر مقیم است و هنوزهیچ دربانش نداند بدر هیچ سرای
خدمت حضرت تو یک دو سه بارک دریافتاندر آن موسم غمپرور شادی فرسای
بعد از آن کمترک آمد نه ز تقصیر ازآنکتا نباید که کسی گویدش ای خواجه کمآی
نتوان گفت که محتاج نباشد لیکنباد حرصش نکند همچو خسان ناپروای
طمع را گفته بود خون بخور و لب مگشاینفس را گفته بود جان بکن و رخ منمای
بندش از بند قضا گر بگشاید سخنشاین بود بس که دل از راز حوادث مگشای
لیکن آنجا که ملایک ز ردای پدرتهمه در آرزوی عشق کلاهند و قبای
چکند گر نبود مجلس و دیوان تراشاعر و راوی و خنیاگر و فصال و گدای
انوری لاف مزن قاعده بسیار منهبالغی طفل نه ای جای ببین ژاژ مخای
بارنامه نکشد بارخدایی که سپهرهست از پا و رکاب پدرش گشته دوتای
داغ داری به سرین برنتوانی شد حرپست داری به دهان برنتوانی زد نای
خویشتن داری تو غایت بیخویشتنی استخویشتن را چو تو دانی که ای پس مستای
سیم گرمابه نداری به زنخ باد مسنجنان یک ماهه نداری به لگد آب مسای
خیز و نزدیک خداوند شو این شعر ببرعاقلان حامل اندیشه نباشند به رای
چند بیبرگ و نوا صبر کنی شرم بنهگو خداوند مرا برگ و نوایی فرمای
دل چو نار از عطش و چهره چو آبی ز غباربرمگرد از لب بحر این بنشان آن بزدای
گر ز خاصت دهد از خاص تو بیهوده مگویور ز توزیع، ز توزیع تو یافه مدرای
چون بفرمود برو راه تنعم برگیربنشین فارغ و دم درکش و زحمت مفزای
چمنی داری در طبع، درو خوش میگردگل معنی میچین سرو سخن میپیرای
گشت بیفایده کمزن که نه بادی نه دخانبانگ بیفایده کمکن که نه نایی نه درای
شعر اگر گویی پس بار خدایت ممدوحدامن این سخن پاک به هرکس مالای
تا که آفاق جهان گذران پیمایدآفتاب فلک دائر دوران پیمای
ای به حق سید و صدر همه آفاق مبادکه گزندیت رساند فلک خیرهگزای
تا که خورشید بتابد تو چو خورشید بتابتا که ایام بپاید تو چو ایام بپای
تا نیاسود شب و روز جهان از حرکتروز و شب در طرب و کام و هوا میآسای
فلک از مجلس انس تو پر از هو یاهوعالم از گریهٔ خصم تو پر از ها یاهای