گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح ناصرالملة والدین ابوالفتح طاهر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۷۰ بیت
اگر محول حال جهانیان نه قضاستچرا مجاری احوال برخلاف رضاست
بلی قضاست به هر نیک و بد عنان‌کش خلقبدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبودیکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست
کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زدکه نقشبند حوادث ورای چون و چراست
اگر چه نقش همه امهات می‌بندنددر این سرای که کون و فساد و نشو و نماست
تفاوتی که درین نقش‌ها همی بینیز خامه‌ایست که در دست جنبش آباست
به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیستبه عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست
که زیر گنبد خضرا چنان توان بودنکه اقتضای قضاهای گنبد خضراست
چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیستکه بر طباع و موالید والی والاست
کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگچگونه مولع آزار مردم داناست
نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقفنه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست
چه جنبش است که بی اولست و بی‌آخرچه گردش است که بی‌مقطع است و بی‌مبداست
مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیستکه شرح آن به همه‌عمر ممکن است و رواست
زمانه را اگر این یک جفاست بسیارستبه جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست
چو عزم خدمت آن بارگاه دید مراکه صحن و سقفش بی غارهٔ زمین و سماست
چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهمچو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست
به دست حادثه بندی نهاد بر پایمکه همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست
سبک به صورت و چونان گران به قوت طبعکه پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست
نظر به حیله ز اعضا جدا نمی‌کندشکراست بند بر اعضا که آن هم از اعضاست
عصاست پایم و در شرط آفرینش خلقشنیده‌ای که کسی را به جای پای عصاست
اگر چه دل هدف تیر محنت است و غمستوگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست
ز روزگار خوشست این همه جز آنکه لبمز دست‌بوس خداوند روزگار جداست
خدایگان وزیران مشرق و مغربکه در وزارت صاحب شریعت وزراست
سپهر فتح ابوالفتح طاهر آن صاحبکه بر سپهر کمالش سپهر کم ز سهاست
پناه ملت و پشت هدی و ناصر دینکه دین و ملت ازو جفت نصرتست وبهاست
جهان خواجگی و خواجهٔ جهان که به جاهبه خواجگان ممالک برش علو و علاست
زمانه ملکی کز کلک و خاتمش در ملکهزار بند و گشاد و هزار برگ و نواست
ز بار حلمش در جرم خاک استسلامز تف قهرش در طبع آن استسقاست
ز قدر اوست که تار سپهر با پودستز عدل اوست که خار زمانه با خرماست
قضاش گفت به دستت دهم زمام جهانزمانه گفت که او خود جهان مستوفاست
قدر نمود که حکم تو بر قضا فکنمسپهر گفت که او خود به نفس خویش قضاست
در آن ریاض که طوبی نمود سایه به خلقچه جای غمزهٔ بید وکرشمهای گیاست
در آن مصاف که خیل ملائکه صف زدچه حد خنجر هندی و نیزهٔ بطحاست
به خط طاعت و فرمان درش وحوش و طیوربه زیر سایهٔ عدل اندرش رجال و نساست
ایا سپهر نوالی که پیش صدق سخاتسخای ابر دروغ و نوال بحر دغاست
به پیش رفعت تو چرخ گوییا پست استبه جای دانش تو عقل گوییا شیداست
ایا زمانه مثالی که امر و نهی ترابه روزگار بدارند و کار دست و دهاست
تو آن کسی که ز بهر ثنا و مدحت توبه مادح تو پر از روزگار مدح و ثناست
به درگه تو فلک را گذر به پای ادببه جانب تو قضا را نظر به عین رضاست
عیار قدر تو آن اوجها که بر گردونعیال دست تو آن موجها که در دریاست
ز شوق مجلس تست آن طرب که در زهره استز بهر خدمت تست آن کمر که بر جوزاست
توال دست ترا موج بحر و بذل سحابمسیر امر ترا بال برق و پای صباست
ز اعتدال هوایی که دولتت داردحماد را چو نبات انتمای نشو و نماست
فلک ز جود تو سازد لطیفهای وجودمگر که منبع جود تو مصدر اشیاست
کف جواد ترا دهر خواست گفت سخی استسپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست
جهان به طبع گراید به خدمت تو که توبه ذات کل جهانی و کل او اجزاست
وجود خوف و رجا فرع خشم و حلم تواندکه خشم و حلم تو اصل مزاج خوف و رجاست
قضا چو ذات ترا دید گفت اینت عجبجهان گذشت و هنوز اندرو تن تنهاست
اگر فنا در هستی به گل براندایدترا چه باک نه ذات تو مستعد فناست
وگر بقا نبود در جهان ترا چه زیانبقا بذات تو باقی نه ذات تو به بقاست
چه هیکلست به زیر تو در که با تک اوبسیط گوی زمین همچو پهنه بی‌پهناست
تبارک‌الله از آن آب‌سیر آتش‌فعلکه با رکاب تو خاکست و با عنانت هواست
به وقت رفتن و طی کردن مسالک ملکهواش فدفد و دریا سراب و که صحراست
نشیب و بالا یکسان شمارد از پی آنکبه کام او به جهان نه نشیب و نه بالاست
جهان‌نوردی کامروزش ار برانگیزیبه عالمیت رساند که اندرو فرداست
سپهر اگر بدل خویش صورتی سازدبرش چو صورت اسبی بود که بر دیباست
نه صاحبا ملکا ز آرزوی خدمت تودلم قرین عذابست و دیده جفت بکاست
ولیک آمدنم نیست ممکن از پی آنکه رفتنم به سرین و نشستنم به قفاست
همی به پشت چو کشتی سفر توانم کردکه راه وادی دشوار و عبره چون دریاست
چنان مدان که تغافل نموده باشم از آنکه بر تباهی حالم همین قصیده‌گو است
بلی گناه بزرگ است اگرچه عذری هستکه گر بگویم گویند بر تو جای دعاست
ولیکن ار بدن مرده ریگ نیست چنانکه خدمت تو کند جان زار مانده کجاست
به من جواب و سؤال امور دیوان راتعلقی نبود کان شعار و رسم شماست
سؤالکیست در این حالتم به غایت لطفگمان بنده چنانست کان نه نازیباست
ز غایت کرم تست یا ز خامی منکه با گناه چنین منکرم امید عطاست
بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبربه بنده، گرچه گدایی شعریعت شعر است
سرم به ظل عنایت بپوش بس باشدکه عمرهاست که در تف آفتاب عناست
همیشه تا به جهان اندرون ز دور فلکشبست و روز و زین هر دو ظلمتست و ضیاست
شبت همیشه ز اقبال روز روشن بادکه روز روشن اقبال تو شب اعداست
به خرمی و خوشی بگذران جهان جهانکه هرچه جز خوشی و خرمی همه سوداست