قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ - در مدح صدر کمالالدین محمد
جلال صدر وزارت جمال حضرت شاهاجل مفضل کامل کمال دین اله
سزای حمد محمد که از محامد اوپیاده بودم فرزین شدم چه فرزین شاه
نظام و رونق و ترتیب داد کار مراکه بیعنایت او بینظام بود و تباه
قضا توان و قدر قدرت و ستاره یسارفلک عنایت و خورشید رای و کیوان جاه
مثال رفعت گردون به جنب رفعت اوحدیث پستی ماهیست پیش پایهٔ ماه
کلاه داری قدرش به غایتی برسیدکه آسمانش سریرست و آفتاب کلاه
ز فوق قدرش گردون نماید اندر تحتز اوج جاهش گیتی نماید اندر چاه
به وهم از دل کتم عدم برآرد رازبه کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه
چو حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفتزهی قضا و قدر لا اله الا الله
قضا به قوت باران فتح باب کفشبه خاصیت بدماند ز شوره مهر گیاه
به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوهبه یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه
ضمیر فکرتش از سر اختران منهیصفای خاطرش از راز روزگار آگاه
اگر به رحم کند سوی شور فتنه نظروگر به خشم کند سوی شیر شرزه
دهد عنایت او شور فتنه را آرامکند سیاست او شیر شرزه را روباه
ایا موافق حکم ترا زمانه مطیعو یا متابع امر ترا ستاره سپاه
بجز تفکر مدح تو نیست در اوهامبجز حکایت شکر تو نیست در افواه
از آسمانهٔ ایوان کسری اندر ملکترا رفیعترست آستانهٔ درگاه
زمان نیابد جز در عدم ترا بدگویزمین نیابد جز در شکم ترا بدخواه
امان دهد همهکس را ز خصم او چو حرمحریم حرمت تو چون بدو کنند پناه
تویی که دست حمایت اگر دراز کنیشود ز دامن که دست کهربا کوتاه
بزرگوارا من بنده را به دولت تونماز شام امل گشت بامداد پگاه
اگر نه رای تو بودی به رویم آوردیسپیدکاری گردون هزار روز سیاه
نظر به چشم کرم کن به هرکه باشد ازآنکقضا به عین رضا میکند سوی تو نگاه
عتاب چون تویی اندر ازای طاعت منحدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه
مرا اگر به خلاف تو متهم کردندبر آن دروغ تمامست این قصیده گواه
به خون زرق مرا پیرهن بیالودندوگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه
همیشه تا که بسیطست خاک را میدانهمیشه تا که محیطست چرخ را خرگاه
بسیط این به مراد تو باد در بد و نیکمحیط آن به رضای تو باد بیگه و گاه
نتایج قلمت فتنهبند و قلعهگشایلطایف سخنت جان فزای و حاسدکاه
ترا به تربیت من زبان چو سوسن ترمرا به خدمت تو پشت چون بنفشه دوتاه
به کلک مشکل گردون گشای و دشمنبندبه عدل حرمت ایمانفزای و کفرانکاه
موافقت چو موالی ندیم شادی و عزمخالفت چو معادی قرین ناله و آه