گنج

مسمط

۶۰ بیت
قافلهٔ شب‌ گذشت صبح برآمد تمامباده شد اکنون حلال خواب شد اکنون حرام
کاسه بدل شد به جام جام‌ بدل شد به کام‌خوشتر از این روزگار کو و کجا و کدام‌؟
در قدح مشک‌بوی باده بیار ای غلاموز لب یاقوت رنگ بوسه بده ای پسر
ای صنم چنگ زن چنگ سبک‌تر بزنپردهٔ مستان بدر راه قلندر بزن
لشکر صبح آمدند میکده را در بزنکوس خرابی بیار در صف لشکر بزن
گلبن اندیشه را بُن‌ ِبکَن و سر بزنتات به باغ نشاط تازه‌گل آید به ‌بر
خوش بود آری صبوح خاصه به وقت بهارلعل شده کوهسار سبز شده جویبار
ای صنم تیره زلف بادهء روشن بیارباده شده مشکبوی باد شده مشکبار
آن چو لب لعل ‌دوست ابین‌ا‌ وین چو سر زلف‌ یارای پسر ماهرو رطل بده تا به‌ سر
تا که ز حُوت آمدست سوی حَمَل آفتابگوهر سفته است خاک صندل سوده است آب
بر سر گل بلبل است بر لب طوطی شرابدر گلوی فاخته است ساخته چنگ و رباب
هست به زنگار و نیل چهرهء صحرا خضابهست به کافور و مشک پشت چمن بارور
تا که ز جنگ بهار لشکر سرما شدستبزم مهیا شدست عیش مهنا ‌شدست
آب مکدر شدست باد مصفا شدستکوه چو بُسَّد شدست دشت چو مینا شدست
ابر چو وامق شدست باغ چو عذرا شدستشاخ چمن چون عروس باد صبا جلوه‌گر
سرو چو منبر شدست فاخته همچون خطیبمسجد او جویبار منبر او عندلیب
گل به صفت نادرست لاله به ‌صورت غریبلاله ز گل خرم است همچو خلیل از حبیب
هر که درین روزگار هست ز می بی‌نصیباز طرب و از نشاط نیست دلش را خبر
خوش بود اندر بهار یار شده صلح جویساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی
تازه بنفشه به دشت، لاله بر اطراف جویگشته یکی لعل رنگ‌ گشته دگر مشک‌بوی
لاله مگر رنگ یافت از لب آن ماهروییا ز خط و زلف اوست‌ بوی ‌بنفشه مگر
ای سخن‌آرای مرد خیز به شبگیر زودعذر نگارین خویش بشنو و بپذیر زود
می‌ زدگان را بساز چاره و تدبیر زودباده ستان وقت شام با بم و با زیر زود
چیره زبان برگشای جام به‌ کف گیر زودمدح خداوندگوی نام خداوند بر
بار خدایی‌ که هست ملک زمین را شرفوز شرف و قدر خویش فخر نژاد و سلف
مذهب حق را پناه لشکر دین را کنفحاتم طائی به طبع صاحب کافی به ‌کف
باغ سخا را درخت درّ وفا را صدفجسم‌ کرم را روان چشم خرد را بصر
قاعدهٔ سعد و حمد کنیت و نامش بهمبر سر خورشید و ماه دولت وی را قدم
مضمرش اندر ضمیر مُدغَمش اندر قلمفایده ی عمر خضر مرتبه ی مهر جم
همچو در اجسام روح درکف رادش کرمهمچو در افلاک نور در تن پاکش ‌گهر
بر تن اقبال و بخت دولت او چون سرستوز فَلکُ‌ا‌لمَستقیم‌ همت او برترست
در همه آثار خیر مقبل و نیک‌ اخترستدرخور پیغمبر است‌ گرچه نه پیغمبر است
عادت او بخشش است بخشش او گوهر استحکم روانش قضا قَدر بلندش قَدَر
ای شرف ملک شاه مفخر دنیی توییپای نهاده به قدر بر سر شعر‌ی تویی
سِحر عدو را به خشم معجز موسی توییمرگ ولی را به مهر دعوت عیسی تویی
پیش تو مولی است دهر سید و مولی توییچون تو در این روزگار خلق نباشد دگر
گردون فتوی عقل پیش تو آرد همیعقل اثرهای خویش بر تو شمارد همی
خشم تو بر چشم خصم آب گمارد همیبر جگرش روزگار آتش بارد همی
زین دو قبل سال و مه خصم تو دارد همیآب بلا در دو چشم آتش غم در جگر
ای ز سپهر کمال تافته خورشید وارگشته به تمییز و عقل نادرهٔ روزگار
از کرم شهریار کار تو همچون نگاروز قلمت چون نگار مملکت شهریار
طبع تو بحر محیط دست تو ابر بهاربحر تو یاقوت موج ابر تو زرین مطر
هست چو خورشید و ماه طلعت دستور شاهطلعت تو مشتری است در بر خورشید و ماه
حضرت و درگاه توست قبله ی اقبال و جاهملک خداوند را ‌کِلک تو دارد نگاه
لاجرم از هر که هست پیش خداوند گاهزینت تو برترست قربت تو بیشتر
کلک روانت شدست مرکز امید و بیمگه چو دعای مسیح‌ گه چو عصای‌ کلیم
هست ز نقل و ز نقش عادت او مستقیمگه شد عطار مشک‌ گه شده نقاش سیم
کلک تو آرد پدید از شَبَه دُرِّ یتیمکس نشنید ای شگفت ‌کز شبه خیزد دُرَر
بر دل ما تا که هست نقش خرد پادشاجون خرد اندر دل است نقش تو در جان ما
رای تو چون‌ کوکب است همت تو چون سماحلم تو و طبع توست همچو زمین و هوا
هر که به زر و به سیم‌ گشت ز مهرت جدادیده ی او شد چو سیم چهره ی او شد چو زر
بار خدایا ز توست کار معزّی به‌کاموز تو شدست او عزیز نزد همه خاص و عام
شاه به قول تو کرد جاه و قبولش تمامپیش وزیر از تو گشت حشمت او بر دوام
حکم تو را چون رهی ‌است امر تو را چون غلامشاکر انعام توست‌ گشت سخن مختصر
تا که بود آفتاب تا که بود آسمانفرّخ بادت بهار خرّم بادت خزان
تا که بپاید سپهر تا که بماند جهانهم به سعادت بپای هم به سلامت بمان
ناله ی بربط شنو باده ی روشن ستاندرج معانی بکاو راه معالی سپر
تا که بود زهر و نوش تا که بود رنج و نازنوش خور و دل فروز باده ده و سرفراز
تا نشود میش یوز تا نشود کبک بازجان بداندیش سوز کار نکوخواه ساز
خلعت توفیق پوش مرکب اقبال تازعمر به نیکی‌ گذار روز به ‌شادی سِپَر