گنج

شمارهٔ ۱۵ - در مدح نصر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۵۹ بیت
خیال آن صنم سرو قد سیم ذقنبه خواب دوش یکی صورتی نمود به من
هلال وار رخ روشنش گرفته خسوفکمندوار قد راستش گرفته شکن
هزار شعله آتش فَروخته در دلهزار چشمه توفان گشاده کرده ز تن
نه بر دو عارض گلرنگ او نشانه گلنه گرد سینه سیمین او نسیم سمن
سمنش سوخته و ریخته گلش در گلیکی ز درد و دریغ و یکی ز بار محن
رخی، که بود چو جان فریشته رخشانز خاک و خون شده همچون لباس اهریمن
شهیدوار به خون اندرون گرفته مقامغریب‌وار به خاک اندرون گرفته وطن
یکی سرشک و هزاران هزار درد و دریغیکی دریغ و هزاران هزار گونه حزن
گشاده بر رخ بیجاده‌گون طویله درگرفته در عرق گوهرین عقیق یمن
چه گفت؟ گفت: دریغا امید من، که مراغلط فتاد همی در وفا و مهر تو ظن
گمان نبرده بدم من که تو بدین زودیصبوروار ببندی ز یاد بنده دهن
هنوز نرگس سیراب من ندیده جهانهنوز سوسن آزاد من ندیده چمن
هنوز ناچده از بوستان من کس گلهنوز ناشده سیر این لبان من ز لبن
به خاک تیره سپردی مرا به دست اجلبه دل گزیدی کمتر کسی ز من بر من
کنار پر گل من رفته بر کنار زمینتو در کنار سمن سینگان سیم بدن
بنفشه موی مرا خاک برگشاده گرهتو با بنفشه عذاران گره زده دامن
همان کسم که بدی صورتم جمال بهارهمان کسم که بدی عارضم نگار ختن
همان کسم که مرا هر که دیدمی گفتی:سهیل مشکین زلفی و ماه زهره ذقن
کنون به زیر زمینم چو صد هزار غریبگرفته آن تن مسکین من به گِل مسکن
ز خاک و خشت همی کرده بستر و بالینز درد و حسرت کرده ازار و پیراهن
چو چشمهای یتیمان ز آب دیده لحدچو جامهای شهیدان به خون بشسته کفن
نه کس بیارد روزی به روزگار یادنه کس بگردد روزی مرا به پیرامن
به زیر خاک فراموش گشته از دل خلقستم رسیده ز جور زمانه ریمن
گرفته یاد ترا دوست‌وار اندر برنهاده عهد ترا طوق‌وار بر گردن
ایا به چنگ اجل درسپرده‌مان به حیلو یا به دام بلا درفگنده‌مان به فتن
صنم بدیم و شمن تا کنون و باز کنونخیال تو صنمست و روان تو چو شمن
گذاشتیم و گذشتیم و آمدیم و شدیمتو شاد زی و بکن نوش باده روشن
کنون دلیل بهارست و روزگار نشاطنشاط کن، که جهان پر گلست و پر سوسن
بخواه جام و برافروز آذر برزینکه پر شمامه کافور شد کُه و برزن
رسوم بهمن و بهمنجنه است و روز سدهالا، به بهمن پیش آر قبله بهمن
زمین صحیفهٔ سیمست و ابر گنج گهردرخت قبه کافور و سنگ دُر عدن
ملک درخش همی بارد و فلک الماسز خاک سنگ همی روید وز آب آهن
شمامهای بلورست شاخ هر گلبنخزینهای عبیرست خاک هر معدن
بخواه آن گهر پاک نابسوده، که اوستبیان قدرت در شان قادر ذوالمن
از آنکه چون بفرازد شعاع آن به فلککند کنار نگارینش خلد بر گلشن
اگر فراخته باشد بود چو زرین کوهچو آرمیده بود باز بسدین خرمن
شبی که او بنماید به خلق صورت خویشعقیق‌بار گلست از میان مشک ختن
شعاعهاش پدید آرد از زمین یاقوتشرارهاش برویاند از زمین روین
زبانهاش چو شمشیرهای خون آلودبه رزمگه به کف شهریار شیر اوژن
شه مظفر منصور، نصر، ناصر حقکه پادشاه زمینست و شهریار زمن
امان خلق خدای و امین دین رسولنظام حجت و حق و قوام دین و سنن
بزرگوار کسی، کز بزرگی ملکتبه تیغ دولت برکند اصل و بیخ فتن
مبارک اختر شاهی، که از ملوک وَراستزمانه زیر مراد و جهان به زیر منن
به دست دولت اسلام را دهد تعلیمبه فرق همت افلاک را کند روزن
چه سد آهن پیشش، چه کاغذین دیوارچه کوه زرین پیشش، چه دانه ارزن
شجاعت و هنر و جود و جاه و دولت اوجمال و خوبی و خلق کریم و خلق حسن
خدای داده‌ست این دولتش به فضل عطابه رغم حاسد بدخواه و کوری دشمن
ایا گزیده سواری، که در صف میدانشوند مردان پیشت زنان آبستن
هزار لشکر باشی تو در یکی میدانهزار رستم باشی تو در یکی جوشن
نهنگِ کوه اوباری و شیرِ آهن‌خایهزبرِ خون افشانی و پیلِ کوه فگن
سوارِ تیغ گزاری، شجاعِ حیدر زخمسپهرِ گرز گرایی، سهیلِ ناچخ زن
تبارک الله! روزی که در مصاف آیینشسته قارون کردار بر کُه قارن
شعاع تیغ تو مر جان کند همه میداننهیب زخم تو سندان کند خز ادکن
ز گرز رستم بیشست تازیانه توچنانکه نیزه رستم ترا کم از سوزن
به روزگار تو باطل شد، ای مَلک، یکسرفسانهای فرامرز و قصه بیژن
جهان تویی و سر تیغ تست دولت و مُلکچنانکه خواهی زی و چنانکه خواهی زن
به دست دولت شخص موافقان برداربه تیغ نصرة بیخ مخالفان برکن
همیشه تا به دلایل جداست روز از شبهمیشه تا به حقیقت بهست مرد از زن
همیشه باش با نشاط آزمای و جان پرورجهان گشای، ولایت ستان و خصم افگن