گنج

شمارهٔ ۵ - تأسف از درگذشت صدر اجل و سپردن سه پسر او بهاءالدین- جمال الدین- حسام الدین به سلطان الب ارسلان غازی

۴۲ بیت
سری کجاست که تیغ اجل بدو نرسیدتنی که راست؟ که حکم ازل بدو نرسید
خزانه ایست خلل یافته، سرای حدوثقدم سراست، که هرگز خلل بدو نرسید
حدوث، صاحب حکم دو مملکت نشودمحال باشد، هر دو محل بدو نرسید
صفای گلبن اقبال دیده ئی بیندکه همچو دیده ی عبهر سبل بدو نرسید
چنان ز آب و گل طبع دامن اندر چینکزین مرقعه لوث اجل بدو نرسید
چو نار، خون دلت مقصد چرا گردداگر چو آبی گرد امل بدو نرسید
تنت مشاهده زرق نزد ما باشدکه هیچ رفق دگر زین عمل بدو نرسید
سرت، ز نقد هوس کیسه گر بپردازدبرای یک سر، پنجه دغل بدو نرسید
بفخر صدر اجل، گردنی توان افراختکه زخم سیلی دست اجل، بدو نرسید
به بین بصدر اجل، برده بالش اقبالکسی که جزوی، صدر اجل بدو نرسید
به نم چگونه رسد کِشت؟ چون سحاب نماندز دیو چون برهد ملک؟ چون شهاب نماند
کدام طبع کزین می، خراب می‌نشودکدام بحر کزین تف، سراب می‌نشود
سپید کرد هزاران هزار دیده فلککزین نهیب یکی جفت خواب می نشود
پرنده تیغ اجل، بر نشان نمی آیدبرنده تیغ اجل، در قراب می نشود
مهی کجاست، که رویش بر آب می تابدسهی که دید که، زلفش بتاب می نشود
خطاب قهر عدم، کل من علیها فاندل تو مستمع این خطاب، می نشود
بکاهدان فنا، چون خران فریفته ئیبزیر کاه چه دانی، که آب می نشود
میان باد، که آباد طبع، ملکی نیستکزین هزار هزار اضطراب می نشود
چگونه ذره مسلم شود، زریزه خاککه با جلالت خویش آفتاب می نشود
نصاب عمر ز سرمایه فنا مطلبکم از کم است فنا، با نصاب می نشود
شهاب چرخ وزارت شد او، که میگویدکه ماه صدر نشین چون شهاب می نشود
بخلوت عدم، از بارگاه عز وجودگرفت عاقبتی، همچو نام خود محمود
نه این دم است، که خود را خموش باید داشتزناله کوش فلک، پر خروش باید داشت
امان، زرازق رزاق پای، باید خواستفغان، ز اغبر دستان فروش باید داشت
زمانه سخت رکابی همی کند، به جفاعنان آه، چرا سست کوش باید داشت
پیاله بر سر ساقی شکستن، اولیترفداق را چو همی زهر نوش باید داشت
فلک به تعزیت ما کبود پیرهن استبرش بآه جگر، لعل پوش باید داشت
قضا اگر بزند ره، بر امشب و فردابدل همان سمر، دی ودوش باید داشت
ز چرخ، جانی عبرت پذیر باید جستز دهر، سمعی عبرت نیوش باید داشت
بهاء دین را این رمز کوش باید کردجمال دین را این نکته کوش باید داشت
بوقت حادثه در ارتکاب صبر و جزعهر آنچه جانب شرع است، کوش باید داشت
مدار تعبیه ملک نطع خالی کردپی ولای امیر الجیوش باید داشت
گذشت، در کنف عصمت خدا باداحسام دولت و دین را، بسی بقا بادا
فلک، متابع فرمان الب غازی بادطریق شعله تیغش، عدو گدازی باد
فلک چو مهره ی اجرام را فرو بازدعدوش پاکزن رهن عمر بازی باد
مدام سلسله جاه او، بر غم عدوچوزلف دوست همه کشّی ودرازی باد
گرفته ملک سلیمان و این خجسته وزیرهزار آصف، هنگام کار سازی باد
بر آستینش طراز سعادت فلک استچو سعد پیشه رایش جهان طرازی باد
خدایکانا از عشق نام میمونتطراز سکه خورشید مهر رازی باد
ز چشمه تیغ یمانی آب داده ی تونم حدیقه ی شرع رسول تازی باد
سلاله کان وزارت، در تو را رهی اندهمیشه پیشه و خلقت رهی نوازی باد
به لطف پرورشان، با روان صدر سعیدهمیشه گوید اقبال لب غازی باد