گنج

شمارهٔ ۳ - مدح

۳۰ بیت
ای پایه شرف ز فلک بر گذاشتهمدح تو را زمانه بدل برنگاشته
هر روز شاه شرق براین چتر آبگوندر ظل رایت تو علم برفراشته
مثال تو یک خلف پدر و مادر وجوددر صد هزار دُر نه بزاده نه کاشته
در سایه ی جناب تو فضل فلک زدهعیسی چنانک باید خرم گذاشته
در انتظار نوبت میمون تو هنرصد دیده در تقلب عالم گماشته
وز، دیگ سینه ی عدو و کاسه دماغشمشیر صبح فام تو را، وجه چاشته
پر گوهر آستین ضمیرم بمدح تولیکن قبای قافیه دامن نداشته
لفظ الهی از ره اطلاق مشکل استاینجا دگر نه معنی لاهوت حاصل است
یازان شده است دست معالی بسوی توتازان شده است پای بزرگی بکوی تو
روی تو بسته کرده در غم بر اهل فضلای اهل فضل را همه شادی بروی تو
در عدت امید نشسته است تخت ملکبا صد هزار چشم که بیند بسوی تو
باد کرم نمی وزد الا ز طبع توآب سخن نمی رود الا بجوی تو
مل جرعه ئی چشید و خجل شد بلطف توگل شمه ئی گشید و خجل شد ز بوی تو
آمد سحاب تا بسخا جلوه ئی کنداز شرم آب شد چو، نگه کرد سوی تو
آنجا که زخم تیغ کند جوی خون روانناید دوست ز آب دغا جز سبوی تو
در مدح تو به عجز مقرّ شد ضمیر منبا آنکه عاجز است جهان از نظیر من
با آن همه که چهره ی دعوی سیاه کردخورشید را خجالت رای منیر من
من در کمند عجز اسیرم بمدح توبوده مبارزان معانی اسیر من
در ملک نظم و نثر نشان هاست بیشماربر دیده ی زمانه ز پای سریر من
کاری است ذکر تو، بدست زبان منراهی است مدح تو، نه بپای ضمیر من
تو آفتاب فضلی و اندر خطر بودباقوت تو اختر شعر خطیر من
بر تارک اثیر نهم پای فخر اگرگوئی ز روی بنده نوازی، کاثیر من؟
عمرت جود ور چرخ ز آثام دور باداز تاج و تخت تو بد ایام دور باد
ای شاه شاهزاده سپهرت غلام بادکام جهان ز توست جهانت بکام باد
آن دست مال بخش که جانها نثار اوستهمواره در بهار طرب سوی جام باد
جام از سرشک دیده ی انگور در کفتوز گریه چشم حاسد تو لعل فام باد
پیراهن خلاف تو را بر تن عدوهمواره زه چو خنجر و دامن چو دام باد
گر عقد مملکت نکند واسطه تو رادهر این چنین که هست گسسته نظام باد
شاها، جهان ابلق اگر چند توسن استچون دید زین دولت تو خوش لگام باد
میمون همای مدح تو را همچو من هزاردر زیر پرّ تربیت و اهتمام باد