گنج

رباعیات

شمارهٔ ۱گر رشک برد فرشته بر پاکی ماشمارهٔ ۲سالی است که پای در گلی نیست مراشمارهٔ ۳محکوم قضا، که بنده خوانند او راشمارهٔ ۴زان شب که نهاد روی بر بالش ماشمارهٔ ۵تا دورم از آن دو زلف مشکین بتابشمارهٔ ۶ای داروی جان خستگانت، در لبشمارهٔ ۷بر ما رقم خطا‌پرستی همه هستشمارهٔ ۸تن دردادم به درد عاشق فکنتشمارهٔ ۹بر عرض تو، گر عارضه یی چیر شدستشمارهٔ ۱۰تا عاقلهٔ ما دل دیوانهٔ ماستشمارهٔ ۱۱گردون بلندقدر، همتای تو نیستشمارهٔ ۱۲پیراهن دل، محنت و اندوه بس استشمارهٔ ۱۳چون دایره‌ی لب تو‌، در هم پیوستشمارهٔ ۱۴هر چند ز تو به‌ما رسد فریاد استشمارهٔ ۱۵تا شربت عاشقی چشیدم ز غمتشمارهٔ ۱۶در نامه‌ی تو‌، قلم چو گردن بفراشتشمارهٔ ۱۷در رهگذر باد، چراغی که توراستشمارهٔ ۱۸تقدیر هر آنچه کردنی بود بکردشمارهٔ ۱۹یکدل چه کند، هزار جانبازی کردشمارهٔ ۲۰دل دوش دم از هوای دلبر می‌زدشمارهٔ ۲۱چندانکه مجال وهم انسان باشدشمارهٔ ۲۲دردا که ز عمر مایه‌ی سود نماندشمارهٔ ۲۳تقدیر هر آنچه کردنی بود بکردشمارهٔ ۲۴حاشا که ز دل، مهر تو آسان برودشمارهٔ ۲۵خاک قدم تو، آب خورشید بَرَدشمارهٔ ۲۶این بس، که ز چشم من گهر خواهد چیدشمارهٔ ۲۷دست تو، کزو گنج گهر می‌زایدشمارهٔ ۲۸در بند تو بی‌وفا‌ست دل‌، چه توان کرد‌؟شمارهٔ ۲۹صد پاره وجود را فرو بیخته‌اندشمارهٔ ۳۰امشب منم و وصال آن سرو بلندشمارهٔ ۳۱ایزد دلکی مهر‌فزایت بدهادشمارهٔ ۳۲آن سرو خرامان به چمن، بازرسیدشمارهٔ ۳۳ما را خط تو داد وفاداری دادشمارهٔ ۳۴بر شاخ شکر‌، لعل تو دُرها پروردشمارهٔ ۳۵بر من چو فراق آن بهشتی گذردشمارهٔ ۳۶چون بی رخ دلبر است ایام بهارشمارهٔ ۳۷امروز میی در کف و یاری در پیششمارهٔ ۳۸روزم همه چون شب آمد، از درد فراقشمارهٔ ۳۹هر شب ز دل و چشم خود ای شمع چگلشمارهٔ ۴۰در خواب شبی، هم‌نفس یار شدمشمارهٔ ۴۱آنم که برد رشک بر امروز، دی‌امشمارهٔ ۴۲تا دست به چشم شوخ و تنگش داریمشمارهٔ ۴۳جوینده آن خاطر عاطر ماییمشمارهٔ ۴۴دل، بر تو بدل نمی گزیند چه کنمشمارهٔ ۴۵غمگین دلکی، ز راه دور آوردمشمارهٔ ۴۶بنشین و ز دل هوای خوبان بنشانشمارهٔ ۴۷عشق تو، کزو چاک زدم پیراهنشمارهٔ ۴۸من بودم و دوش، یار سیمین تن منشمارهٔ ۴۹سودای میان تهی، ز دل بیرون کنشمارهٔ ۵۰حسن نباید که بود بیش از اینشمارهٔ ۵۱چشمم که همیشه جوی خون آید از اوشمارهٔ ۵۲دل بسته اوست چون جدا مانده از اوشمارهٔ ۵۳لطفی است ز لعل دلستان آخر توشمارهٔ ۵۴تا از بر من برفتی ای بینائیشمارهٔ ۵۵گر دل ندهی، از تو شکایت کنمیشمارهٔ ۵۶گر با من دُردخواره داری سرِ میشمارهٔ ۵۷نی گفت که پای در گلم بود بسیشمارهٔ ۵۸ای خالق ذوالجلال وای بار خدایشمارهٔ ۵۹گه طعمه‌ مور، اژدهایی سازیشمارهٔ ۶۰شبها، ز تو من دور و تو یار دگریشمارهٔ ۶۱از جان که نداشت هیچ سودم، تو بهیشمارهٔ ۶۲با صحبت جان بوصل جانان نرسیشمارهٔ ۶۳ای خاکِ چو کان! دلِ توانگر داریشمارهٔ ۶۴ - گویند این دو بیت را در مرض موت گفته و لبیک حق را اجابت فرموده است:چو از سوگ من باز گردند قومی