گنج

شمارهٔ ۹۶

ای ز تو بر هر دماغی صد هوسوز وصالت خود نشان نادیده کس
چیست جز غم با دل من همنشینکیست جز درد تو با جان هم‌نفس
تیز بازاری و چون تو شکّریدر مه دی هم نمانده بی مگس
تا غمت شحنه‌ست در شهر وجودفتنه بر تخت‌ است و عدل اندر جرس
یک لقب برناید از دیوان توهیچکس را در جهان جز هیچکس
تحفه‌ای می‌خواست عشقت گفتمشنیست حالی جز به جانم دسترس
خنده‌ای زد گفت مرغی چون اثیرغبن باشد که بپرّد از قفس