گنج

شمارهٔ ۹۰

قافیه: ار۱۴ بیت
مرا بر این نسزاید که از تو باشم دورمکن مکن که نه‌ای در هلاک من معذور
چه کرده‌ام که چنین رفته‌ای ز من در خطچه کرده‌ام که چنین کرده‌ای مرا مهجور
امید من مگسل ز آن دو لاله‌ی سیرابخمار من مشکن زان دو نرگسِ مخمور
در آرزوی تو جانم به لب رسید کنوندگر چه ماند نگوئی تو بر تن رنجور
امید روزِ بهی چون بود مرا در عشقنه وصل یار مساعد نه من به هجر صبور
در آرزوی تو دردی که در دل است مقیمدوای آن نبود جز که دیدن دستور
فلک به چشم تغیر نگاه کرد به منبدان نظر که بود لعن در حق مسطور
غم چو طوق گلوگیر شد عجب مشمراگر به طاق در افکنده‌ام حدیث سرور
فلک ز سخت گمانی که هست بر همه کسهمی به تیر نشاید زدن دل مسرور
سبب کمال من آمد قصور حال مرابلی عجب نبود زان سوی کمال قصور
منم زیان زده‌ی شرمسار خشم‌آلودبدست چرخ مقامر چو مردم مقهور
دلم بری و نپرسی زهی ز من فارغجفا کنی و نترسی زهی به خود مغرور
چو آتشم چه به طباخی مزاج سخنضمیر من ننهد آفتاب را مجرور
مرا چه طرفه بیانی است همچو جان شیرینولی حلاوت آن کرده عالمی پر شور