گنج

شمارهٔ ۸۴

پایه‌ی حسن تو آفتاب نداردمایه‌ی زلف تو مشکِ ناب ندارد
مستی چشم خوش تو دید چو نرگسگفت که دارد خمار و خواب ندارد
ساغر لاله نمونه‌ی دهن توستلیک چه سود است چون شراب ندارد
نایب رخسار توست آتش لیکناو همه رنگ است و هیچ آب ندارد
ماه که باشد که در برابر رویتچهره ز تشویر در نقاب ندارد
عقل که مفتی‌ست در ممالک دورانمشکل زلف تو را جواب ندارد
چرخ چه گوید که پیش موکب حسنتغاشیه بر دوش آفتاب ندارد
این همه را بازگوی با غم هجرانتا که مرا بیش در عذاب ندارد
منقطع است آنکه چون اثیر در این رهرخت خطا بر خر صواب ندارد