شمارهٔ ۸۲
با آنکه به هشیاری همتات نمیافتداز نخوت و جباری بامات نمیافتد
آیی و رقیبانت آیند ز پیش و پسآخر شبی این بازی تنهات نمیافتد
بر سر بنهی دستی تا جان من مسکینچون زلف سرافکنده در پات نمیافتد
شب تیره دمی روشن من خالی و تو فارغهان می فتدت در سر این تات نمیافتد
ممکن که به دلداری باشد چو تو در عالمباری به ستمکاری همتات نمیافتد