گنج

شمارهٔ ۶۸

که را هجرت به پرسش کمتر آید؟ز خون دل کنارش کمتر آید
نیارم بست در روی غمت درکه چون باد از ره روزن درآید
فرو شد در پی‌ات روزم چه باک استتو را باید کزین کاری بر‌آید
به من خنجر کشی الا تو ترسیکه یک باری شکارت لاغر آید
عنانِ جور لختی سست برگیرکه هر کو تیز تازد در سرآید
ز آه من حذر کن کان دلاوراگر زخمی زند کاریگر آید
مرا بد‌عهد خواندی سهل باشدتو آن گفتی که از من در خور آید
زنی در یکدگر زلف و کمت غمگرم صد کار در یکدیگر آید
تو می‌گویی دهانی دارم، الاندانم تا کسی را باور آید
گر این گردد درست ای بس شگفتاکه در پایش در و گوهر در آید
اثیر آب و گل مهرش بدیدیبیفکن تخم زین آبی بَر آید