شمارهٔ ۶۰
جان نقش رخ تو بر بصر داردتن نیز غم تو بر جگر دارد
من خاک دل خودم که از عزتخاک قدم تو تاج سر دارد
در خدمت تو زمانه معذور استکز رحمت خویش بیشتر دارد
هر کاو رخ و زلف آنچنان بیندکی دل دهدش که دیده بر دارد
پیش تو ز جان خبر نمیدارمبررس ز خیال گاو خبر دارد
حال دل من ز من چه پرسیزلف تو جواب خود ز بردارد
گر مینهدت اثیر می بینیتن نه که از این دو صد دگر دارد