شمارهٔ ۲۰
خیزید و می آرید که هنگام بهار استرخسار عروسان چمن همچو نگار است
آن شاخ که بُد عور، کنون مُلحَمپوش استو آن دشت که بُد ساده، کنون سرّ عذار است
در دامن گلزار، صبا مدخنهسوز استدر چهره نیلوفر، حوض آینهدار است
گل باز قباپوش شد و لاله کُلَهداراین چیست؟ همه خلعت سلطان بهار است
مرد از می صافی ننشیند به چنین وقتهر سر که ز جام هوسی، جفت خماراست
خرم دل آن کس که دلی دارد و یاریبیچاره اثیر است که بس بی دل و یار است