شمارهٔ ۱۴۲
این چرخ دغاپیشه دست خوش خوی تودر ششدرهی حیرت، خورشید ز روی تو
از حسن گه جانها، ما را چه نشان پرسیاینک خط و خال او، اینک خم موی تو
ز اندیشهی جان و دل در کوکبهی حسنتآه من غمگین را، ره نیست به سوی تو
گردن ننهد گردن جز بر خط عشق توجولان نکند فتنه، جز بر سر کوی تو
گوئی ز که می بینی، حال بد خویش آخرگر طره نخواهی شد، از روی نکوی تو
زینسان که ز بی آبی، تو دیده برون شستیقسم لب ما مانده، یک قطره ز خوی تو
از سنگ همی یابد با چرخ سبوی مابا این همه چون گویم، هم سنگ و سبوی تو
گفتی که بسی رنگت از پهلوی ما خیزدبیچاره اثیر اینک بنشست به بوی تو