شمارهٔ ۱۳
یا رب آن ماه تمام، آن من استکه به قد سرو خرامان من است
با سر زلف پریشان، همه روزدر پی کار پریشان من است
عمر جاوید طمع میدارمکه لبش چشمهی حیوان من است
آن لب، آن لب، که شکر بندهی اوستکس چه داند، چه به دندان من است
غمزه او، همه کفر است ولیککفر او، بهتر از ایمان من است
از سگ کوی ویام نیست دریغسخنش، کز همه در جان من است
من که دیوانگیام از سر اوستزلف او سلسله جنبان من است
جرم زنجیر وی است اینکه ز غمپیرهن بر تن، زندان من است
اینکه در پای، صد اندوهم گشتهم دلی بیسر و سامان من است
این همه هست و همی گوید اثیر«یا رب، آن ماه تمام آن من است»