گنج

شمارهٔ ۱۲۶

کارم از عشق به جان است، چه تدبیر کنم؟یار در پرده نهان است، چه تدبیر کنم؟
راز می‌پوشم، تا کس بنداند لیکناشک و رخساره نشان است چه تدبیر کنم؟
وصل را صبر به کار است، صبوری را دلکه نه این است و نه آنست چه تدبیر کنم؟
بر کران مانده‌ام از یاد تو، در اشک غمتدر میان دل و جان است چه تدبیر کنم؟
زین کران دست به فریاد توان برد، ولیکپای غیرت به میان است چه تدبیر کنم؟
پاسبان همه کس دل بُد و دردِ من اوستبر رمه گرگ شبان است چه تدبیر کنم؟
یارگر سست رکاب است همش دریابمعمر گر سست عنان است چه تدبیر کنم؟
یار من خصم خموشی است، چه دستان گیرمدشمن زار و فغان است چه تدبیر کنم؟
به شب آرد اگر او، دوست شبی روز اثیرهمچو خورشید عیان است چه تدبیر کنم؟