گنج

شمارهٔ ۷۹ - مدح کمال الدین زنجانی معروف به تعجیلی، وزیر سلطان رکن الدین طغرل

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۴۲ بیت
ایا چو ذات خرد جوهرت عدیم مثالنه نیک رفت که گفتم وجود نیست محال
بگفتمی که بمانی تو کز ضرورت لفظعنان نطق نپیچاندی به سوی وبال
به وقت نسخت ماهیت تو عقل از عجزدرید دفتر وَهم و شکست کلک خیال
ندید گرد کمال تو گرچه از تعجیلهزار نعل بیفکند آسمان چو هلال
کمال تو ننهد پای در تصور عقلوگر زمانه بپیمایدش دو صد مکیال
مگر به شرطی، که‌اندر مقام استغناجهان ناقص فارغ شود ز استکمال
هر آن کمال که نسبت درست کرد به تودگر به خواب نبیند نشان روی زوال
مطال مدت تو، عقل را بدوزد چشممطار همت تو، وهم را بسوزد بال
کند جناب تو را قبله عزیمت خویشبه هر طرف که نهد روی مسرع اقبال
به یک نواله شود آز ممتلی معدهاگر نوید حضورش دهی به خوان نوال
چو زلف سر نکشد با تو دهر اگرچه بتی استسفید کاخ چو عارض، سیاه دست چو خال
ترازوئی است وقار تو را که کفه آنبدانک سنگ کند نسبت زمین و جبال
سبک سری دو، چه سنجند در چنان میزانکه کوه سنگ نیارد در او به یک مثقال
در آن نمی‌نگرم من که همت تو، تو راوزیر مشرق و مغرب کند به استقلال
حکایتی است ز طبع تو، اینکه وصف کنندزمین گلشن و آب زلال و باد شمال
به آب تربیت تو نمو پذیرفته استبه هر مکان که نشانده است، دست فضل نهال
ز امر و نهی تو عالم رصدگهی بنهادکه بسته ماند و گشاده ره حرام و حلال
قضا نبیره صیت تو چون همی بنواختز پشت شیر فلک، بس که برکشید دوال
شکوه کلک تو در راه بود گرنه هنربر آب بستی، رخت صحایف آمال
نگاه کرد به دست تو، گفت عقل این استقبای صورت، پوشیده معنی افضال
طمع که پیر خرابات طبع بود از توبه مال مست شد از رطل‌های مالامال
ز تندی ره و نفس تو بر گریوهٔ نورهمی برآید پای صبا به سنگ کلال
ببست راه سخن در ثنای تو بر منکه چشم راوی تنگ است و نظم، پُر آخال
وگر خموش نشینم، گرسنگان سخنبه دست کدیه بگیرند دامنم در حال
من از وظیفه معنی چه احتباس کنمکه هست در پس هر پرده‌ای هزار خیال
کرم چو در دم گرداب حادثات افتادبه مستغاث درآمد که ای کمال، تعال
زمانه گرچه ندانست کان توئی لیکننشان خانه تفصیل داشت ز آن اجمال
رضاش گفت به تعریض که‌ای عفاک اللهعناد پیشه توان کرد در همه احوال
کنون که درگذرد آب این ضعیف از سرچه فایده ز جواب و چه منفعت ز سئوال
طریق حضرت در اجل نمیدانیکزو نیاز غریق است در خزاین مال
مربی فضلای جهان. کمال الدینکه هم کمال جهان است و هم جهان کمال
علی سپهر معالی که بر بسیط زمینهمی فتد ز رکاب وی آفتاب جلال
خدایگانا حسبی ز لفظ راوی شعردر آن لباس که لایق بود به قدر مقال
به دولت تو که پاینده باد، گفته شده استبخوانم، ار نبود در میان خوف و ملال
چو عقل درگذرد ز اعتبار استعدادمحال بیند ناطق شمردن اطفال
کجا بلیغ شود خطبه شمایل توز کودکی که نداند همی یمین ز شمال
بیان اصل ز اقلیدس معانی خواهکه او به مرتبهٔ تخته است از اشکال
متاع خویشتن ارچند عرضه میگردمبه اسم اوست همان رسم اجرة دلال
همیشه تا که پدید است نزد اهل بصرشکر ز حنظل و لولو ز سنگ و زر ز سفال
نثار کام و کف ناصح و عدوت کنادهمین ششانه به ترتیب، ایزد متعال
چنان شده که بر اثبات انعدام نیازز جود دست تو آرد جهان به استدلال
هزار موسم نوروز و جشن پروردینز مدت تو ضمان کرده گردش مه و سال