گنج

شمارهٔ ۵۷ - وصف دیماه و تعریف آتش و توصیف مجلس بزم خواجه اثیرالدین تورانشاه وزیر

تا باوج آمد سر رایات خیل ز مهریردر حضیض افتاد سلطان کواکب را میسر
خا زنان گوهر علوی ز کم دخلی شدندتا مشمیه سنگ و، صلب آهن از آتش فقیر
آب و نوری نیست کیتی راز سرما، گوئیاچشمه خورشید، جامد گشت و چشم مه ضریر
در سخا بفزود عالم زانکه بر جای مطرخورده سیم است اکنون ریزش ابر مطیر
حوض بین، چون جامه باف آمد زجولاهی بادابر بین، چون پنبه زن شد بر کمان زمهریر
تخته بند آهنین افکند دی بر پای آبچون ز شیدائی همی بگسست زنجیر غدیر
دور دور است از بصارت عالم ارزان فروشکز رخ نو خط همی چارق زند بر فرق پیر
گر پنیر از شیر شاید بست، می بندد جهانبر هوا از ابر همچون شیر، برف چون پنیر
راست اندازی دیمه بین، که پیکان شمالمی رباید پر ز برگ از شاخهای همچو تیر
صحن هر باغی نگر لشکر گه جمهور زاغپای هر زاغی نگر مسمار زرق آبگیر
با چنین سرما چه بهتر جوهری کز تاب اوروز محشر الاامان گویند سکان سعیر
دیو زادی، کز سفاهت بر قدم دارد قعوداژدهائی کز مهابت، در زخر دارد ز خیر
آنکه از کوره براند، شوشه گاورس پاشخانه گاورسه از وی بر نیابد یک شعیر
سرکش و تند و تنگ چون طبع طفل بی خردروشن و پاک و سبک چون رای مرد تیز، ویر
مقطعان بیشه را، زان صفدر زرین سنانصد هزاران آه متواری است در تخت زریر
رایت او، می فرازد باد در دست هبوبموکب او، مینوازد آب در طی هزیر
چون قلم زرد و کشیده قامت و مشکین زبانبعد از آن خود نسبتی دارد حنینش با صریر
مستنیر الجرم در قوت نه در معنی آنکاو بشرط انفعال طبع گردد مستنیر
آخته ساعد چو بر بط لیک هنگام ولوبنبض تند او براند چون تنین از عرق زیر
نور دزدند از شعاعش اختران دیده ز آنکهست جرم او چو جرم نیر اعظم منیر
مرجع اجزای ضو ذات وی آمد آنچنانکمرجع احرار آفاق است درگاه وزیر
صدر دریا دل اثیرالدین که اقبالش کندرایت اعلی و اعظم را ز رفعت بر اثیر
خواجه آفاق تو ران شه که چشم اخترانبا نگین حکم او مومی بود صورت پذیر
آنکه در احکام حصن ملک معمار فلکخندقی میراند از دریای عزمش بس قعیر
کار و بارش دید نقش کل بگردون گرد رویکای سلیم القلب لافی العیری لافی السعیر
تحفه آرد، زی فلک گرد براقش باد از آنکچشم درد ماه را، از سرمه نبود گزیر
غیب در آئینه ذهنش چنان عکس افکندکز نقاب جام روشن بر کف ساقی عصیر
در جهان سایه و نورش چه میخواند فلکیونسی در بطن حوت و یوسفی در قعر بیر
دیده آبادی علوی این دو انجم نام اوستبا چنین فرزند نادر نبود ار باشد قریر
طرفه میزانی است عالم سنج حلمش کاندروخرده پا سنگ می باید ز البرز و زبیر
هر زمانی باز گردد دیده ادراک و وهمز آفتاب رفعت او خاسئاً و هوالحسیر
تا فلک ضبط نظام کل بکلکش باز بستاولین مضبوط قطمیر است و میرد تا نفیر
رایتی افراخت قهرش با ممالک کاسمانهر شبی در سایه او رخ بر اَنداید به قیر
ای دراز از دولت تو دست عدل کامرانوی فراز از رتبت تو چشم عقل خرده گیر
زایر آمال را انعام تو نعم المآبحاجب حاجات را درگاه تو نعم المصیر
هر که با اهمال خذلانت فتدبئس القرینهر که را تائید اقبالت بود نعم النصیر
باس هشیار تو دانی چیست جاسوسی بشرطرای بیدار تو، دانی کیست، نقادی بصیر
کی چمد با قد تو دیدار، با چشم کحیلکی رسد در مدح تو، گفتار، با پای قصیر
وضع عالم چون پیاز افتاد، تو بر تو و لیکبا تو نیک از پوست بیرون میخرامد، همچوسیر
چون طبیعت، کدخدائی بر زمانه لاجرمهم ز خود بر خودهمی واجب کنی، خیرالکثیر
پرتو عقل تو، یعنی صیقل طبع بلندآینه ارواح قدس افتاد، چون ذهن خبیر
از دم باد سبک مغزان، کم اندیشی که هستسالها با کوس میکوبند بر پشت بعیر
حاسدت گوید وزیرم، لیک در تصریف لفظگر فعیل آید زوزن او را توان خواندن وزیر
گرچه نرگس، افسر دعوی مرصع میکندگل تواند بود، بر لشکر گه بستان امیر
در بر حکم ازل، وقت است این بخشش که هستحاسدت شایان دار، و ناصحت اهل سریر
گر بدین بخشش که دادم شرح راضی نیست خصمگو ز دست حاکم دوران همی خوان، النظیر
عقل را با حصر اوصاف تو دانی نام چیستاینکه بر افواه عام آید، کاسیری بر حصیر
خاک صحن و آتش جامش، بغارت میدهندهر زمانی رخت باد سدره و آب سدیر
صورت او پای می مالد، صنم را در جمالنزهت او سر همی شوید، ارم را در ز حیر
زخمه منقار شکل مطربش، تلقین کندبلبلان باغ را، ترکیب او زان صفیر
ز آتش منقل، هوای او بوجه اعتدالصد هزاران جنت الفردوس دارد، در ضمیر
چون شرر رقاص بر سطح شراب آتشیناز طربناکی و بیباکی حباب زود میر
در بنان صدر عالی ارغوانی جام میپاک و رخشان چون سهیل اندر نطاق برج تیر
خورده هر کام از قدح بر شوق استطراب قشمبرده هر جان از فرح بر حسب استعداد تیر
آستین شاعران تا سر بود پر زر و سیمقامت خینا گران، تا پای در خز و حریر
غرقه گشته در میان اطلس و دق و قصباز نوال صدر دریا دل، اثیرالدین، اثیر
یارب اقبالی ده او را کز ره کثرت شودعقل با احصای او در ورطه حیرت اسیر
تا بجای طول ایامش که از اقسام اومدت تاریخ هجری عشری آید از عشیر