گنج

شمارهٔ ۵۵ - وصف شکار و شکارگاه و مدح ارسلان بن طغرل

چو شاه شرق برآید برهنورد شکارز شیر نعره برآید که، خسروا، زنهار
ز تیر او قفصی بر طیور گشت هواز تیغ او جرسی گشت برو حوش قفار
گه از نشاط برانگیخت باد خاک نوردگه از نیام برآهیخت آب آتشبار
پرندگان همه سر برده نزد او قربانرمندگان همه جان کرده پیش او ایثار
نشسته بر کتف موج، خون آهو سیلبجیب کوه برآمد همی زد امن غار
چو دید آتش پیکانش دام صحرائیدو اسبه در پی او شد همی سمند روار
شکاری، از مدد خون خود همی سوی شاهبه پشت سیل برآمد حباب وار سوار
زعکس سبزه تیغش زمین فلک پیگرز نور شعله جاهش هوا بهشت آثار
بر غم سلطنت دی کشیده چون مرجانز آب و سبزه خنجر، شراب نوشگوار
غریو موکب او داشت گوش گردون گرغبار لشکر او کرد چشم انجم تار
صعود جاهش، چون دیدبان کیوان رابسوخت شهپر ادراک طایر دیدار
بنا شناخت بپرسید، کاین مقام که راستقضاش گفت، که ای بی دماغ ناهموار
جمال طلعت خورشید و دیده بیناچه احتیاج بکشف معرف و گفتار
جناب خسرو خسرو نشان ندیدستی؟که کوفت نوبت او بر در فنا مسمار؟
خدایگان جهان ارسلان بن طغرلکه از جوانی و اقبال باد، برخوردار
زهی بقای ابد، بر جمال حضرت توبصد هزار دل بیقرار عاشق زار
ز صدمت فلک پیر کاو، مرید شه استشدند خصمان چون دلق صوفیان فکار
یکی نماند، که یک پای کفش سنگین بودبعزم دوزخ، او هم خرید پای افزار
هر آن شمار که عزم تو میکند در ملکقضا همی بردش تا بقلب روز شمار
همی بسوزن رمحت بسا که بر دوزدسپه کش ظفرت کیسه های استظهار
یکی زجمله آن، فتح ملک کرمان استکه نرم کرد بیک بار، گردن اشرار
قضا کتابه تاریخ او همی بنددهم از سیاهه شب، بر بیاض چشم نهار
کنونکه شاخ سنان، باز بار فتح آوردنهال دیگر، در بوستان عزم بکار
دو بهره حلق چو سیراب رحمت تو شدندبه تشنگان لب دجله جرعه ی بکسار
بآزمایش آن یک دو کار گرد، دگربسعی بنده مطواع خود فلک بگذار
تو شادزی، که فرو برد بد سکال توراخیال کین تو چون اژدهای جان ادبار
برو. که ختم پذیرفت سلطنت بر توچو شعر بر من و معجز بر احمد مختار
جهان ز دشمن تو خویشتن نخواهد شستبیاری ملک الموت و نیروی دادار
صلیب وار ز تیغش دو مغزه خواهد گشتدلی که تیره بود با دل تو چون زنار
شرار آتش تیغت ز ابر سیمابیبرون کشید بمنقاش قهر صبروقرار
ز تیغ تو فلک ار مضطرب شود چه عجبسکون نیابد سیماب در میان شرار
دچار دمعه خون است همچو چشم عنبدلی که نیست به مهر تو ممتلی چو انار
بآب خنجر تو عالمش طهارت دادهر آن دماغ که بد باد خانه پندار
ز شرم بذل تو گند راست بخل را دندانبسعی مدح تو تیز است نطق را بازار
زمانه تا علف نعمت تو چرب نکردفرو نه بست امل را بآخور پروار
ز بدو و اول، کاندر حضور همت توسر غرور برآورد چرخ آینه سار
بعذر ذلت خود دیده بر زمین مانده استز شرم همت تو در مقام استغفار
بدین دو خوشه بی دانه چند لاف زندوکیل خرمن این گشتزار بیدیوار
که هست بره مریخ و قرص خورشیدشنواله سر خوان تو شاه شیر شکار
ز نقش بند خمیر تو مایه می یابدخم سکّره برنگ مصوران بهار
قضا چه عذر نهد با فصیل حشمت شاهکه شهر بند نماند بر این بلند حصار
ز خاکپای تو عقل آبروی خویش کندبه هفت جرعه دولاب صورت دوار
سحاب کفّا، دریا دلا، خداونداتوئی که لطف تو عام است با صغار و کبار
مباد گر نکند سعی ما و رحمت شاهسفینه امل بندگی رسد بکنار
بیک نوال کف بجر می به نسپاردکنار ابر بهاری بلولوء شهوار
بدین قصیده چرا من غنی همی نشومنه من فزون ز سحابم نه شاه کم زبحار
بخاک نعل براق خدایگان جهانکه اوست سرمه ی اجرام ثابت و سیار
که از خلاقت خود بنده ممتحن نشدیاگر نبودی بیم شماتت اغیار
خران شعر که خود را همال من شمرندنهفته اند بافسر سران بی افسار
مرا چو بر رهشان اوفتم پیاده چو آبشکن دهند بدان چند نازک رهوار
وگر به طعنه بی جا مکی بمالندمکه اطلس و قصبش نیست جبه و دستار
فراغت است مرا از جوابشان زیراکبرهنگی نبود عیب تیغ گوهر بار
خدای داند و رای بلند خسرو همکزین کروه منم در مقام فضل مشار
بدین قصیده که پیراهن معانی اوستفکنده ام همه را کیک عجز در شلوار
همیشه تا که بر این گرد خوان زرین فشسرین ماه شود زاکتوای نور نزار
زتف خنجر خود قد فتنه لاغر کنبخوان نعمت خود یار طمع فربه درآر
بدست عدل، پریشانی جهان بر گیربپای همت، پیشانی سپهر به خار
فنای فتنه سکال و بقای عدل سپرغنای مدح نیوش و اناء باده گسار