شمارهٔ ۵ - مدح فخرالدین زکریا
زهی جناب تو والا مکان نعمت والاز روی همت عالی فلک نشیب و تو بالا
ملوک را همه روزه بدرگه تو تنزهفتوح را همه ساله به حضرت تو توّلا
بگوش کوس، غریو بیان فتح شنودهسعادت تو ز خامش زبان رایت اعلا
ز رهروان معانی تو راست سبق ترقیز خسروان زمانه تو راست قدر معلا
همه نتایج و ارکان تو را مزید معالیکه هفت والی چرخ از در تو اند، مولّا
گر از سپهر بپرسی که کیست پشت سلاطینزبان بمدح سراید بحرف واضح و والا
سر ملوک جهان، پهلوان تهمتن ثانیتفاخر همه اسلاف فخرالدین ذکریا
که با شجاعت داود، ساخت ملک سلیمانکه با وفای براهیم، یافت عصمت یحیا
شهی که زبده ی مهر وی است راحت عقبیشهی که زنده بنام وی است ساحت دنیا
ز روزنامه او روز کار، یافته روزیبر آستانه ی او، مکرمات یافته مأوا
بر آب و سبزه شمشیر او، و قود ظفر راوجوه مطعم و مشرب، امیر منزل و مرعا
زسنک سبزه بر آرد، بالتفات و عنایتز شیر شیر بدوشد، باحتمال و مدارا
مقر قائمه حلم اوست، مرکز قومواهیون ساریه ذهن اوست مرکب اسرا
عقیم شد چو دم و طبع او بکار در آمدصدف ز لولو مکنون بقر، ز عنبر سارا
وگر چنانکه توانی شنود چاوش عبرتگشاده بر قدم آورد، نی ز فتنه ولوصا
دم وی است، خرد را به نکته مایه عدتدر وی است، هنر را ز فتنه مامن و ملجا
به رأی جنبش و آرام اوست، تا بقیامتثبات مرکز اغبر، مدار گنبد خضرا
زهی خراب جهان را، بعدل کرده عمارتامیدهای کهن را، بفضل کرده مطرا
لباس ملک، تو را زیبد، ارچه در نظر منجهان فروز تری، همچو آفتاب معرّا
چو شوق در دل عاشق بطبع جای پذیردصدای کوس تو، در طاق این رواق پر آوا
سیه سپید توشان دید، همچو جفت جواهررخ دوام به بیند نه، طاق ابروی طغرا
در آنکه دست تو دریاست شبهتی نشناسمکزو سیاهی توقیع، عنبری است ز دریا
فلک چو ابروی خُضبه خضاب وسمه گرفتهدر تو در خم ابرو عزیز دیده بنیا
توئی مفلسف تدبیر عقل و حکمت خاکیتوئی مهندس ترتیب چرخ و انجم و قمرا
بدان اجازت عدلت که در بدایت عالمچهار مادر گیتی گرفت حمل نُه آبا
زفاف خانه گردون خراب باد که روزیهمی ز عقل و زمانه نبات زاید از ابنا
چنان رفیع جنابی که با بلندی قامتسر فلک نکند جز مکانت تو تمنا
چو تو مجرد جودی زبان عقل که باشدکه در مقابل رایت کند حدیث مجازا
بمدح توست سخنور زبان لاله اخرسبنام توست نیوشنده کوش صخره صما
چو نرم روی خدنک از کمان صلب پرانیخواص نرمی و چربی دهد صلابت خارا
زمانه با تو چه سودا پزد، که دست شجاعتبریخت خون حوادث، زسهم این سر صفرا
اگرچه رای تو بودی بیاض عارض مشرقبخاصیت ندمیدی ز شب دواله سودا
تبیره ساز حوادث، بر او زند سپر کینهر آنکه کرد ز قهرت، دمی نکون و تبرا
دماغ چرخ ز خصمت، بجز بخار نبیندکه در دهان زمانه نواله ایست مهنا
بحفل طالع تو داد ملکتست تمامتبسعی دانش تو کار دانش است مهیا
خجسته کلک تو صوری است بر دهان ممالکزده بقصد امامت دم عنایت و احیا
چنان به نزل نعم با نعم قرار گرفتیکه جز بلفظ شهادت نرفت، بر دهنت، لا
اجل چو صورت پروانه شد بر آتش تیغتکه عشق بار ندادش بخود فراغت و پروا
هر آنکه زنده کند سنت خلاف تو یکدمحدیث خلق رها کن بخلق قابلی او را
عظیم خلق تو گوئی که ارغنون بزرگی استکه از مسام بد اندیش جان کشد بمواسا
ممان که با تو سر از جور برکند فلک الثورکه زهره تو، به ثور است آفتاب به جوزا
برای بزم تو چون برگشند برق یمانیکه شد بریشم نورش بانعکاس مثنا
چو گرد خلق تو کرددز حلم و جود و تواضعمثلثی بکف آرد سپهر مجمره سیما
همی سمور تو گیرند سامیان مراتباز آن سما، به جنابت نه بست مجلس اسما
ملقب اند باسماء تو ملوک زمانهتوئی بقدر ز القاب آن گروه مسما
بنای ملک تو آنگه کند قبول تباهیکجا قبول کند سطح آب خط معما
ز اصطناع تو ممکن بود بباغ زمانهکه تخم بقله حمقا شود درختک دانا
بهار در رک او آن عمل کند که نمایدبجای عقد شکوفه ز شاخ عقد ثریا
هزار ناله بر آید بر او ز باغ خورنقهزار شود در افتد از او به جنت مأوا
ستارگان زبر و زیر شاخ چرخ مثالشگرفته صورت اکلیل در برابر رؤیا
سپهر گفته خرد را بدین نشان که تو دادیاثیر پرهنر است این درخت بوالعجب اسما
اگر زهی ز درختی چنین دریغ نداریبر بقای مخلد کند ز برگ هویدا
همیشه تا خرد و نفس و چرخ و طبع زمانهبآفرینش یزدان مقوّمند و محلّا
نه عقل راه نماید نه نفس کار گذاردمکر ببدرقه رحمت خدای تعالا
تو باش عالم دل را ز عیم قاعده گسترتو باش ملکت جان را امیر مرتبه افزا
ستاره زفت و تو معطی مزاج عمر تو زیرکزمانه سست و تو محکم، سپهر پیر و تو برنا