شمارهٔ ۴۷ - مدح نجم الدین لاجین
گر، خاتم مردمی نگین داردحقا، که ز دست نجم دین دارد
رستم جگری که بر در همترخش فلکی بزیر زین دارد
چرب آخر مکرمات معروفشپهلوی نیاز راسمین دارد
گردون، ز شرف بر آستان دوزدور بار سخا در آستین دارد
بازی است که آشیان همت رابر در زده ی طارم برین دارد
با سخت کمانی سخا جودشبر لشکر نیستی کمین دارد
از دست سپاه فتنه، دارد امنزیرا که جهان در آستین دارد
آن مه نه که بر عذار گردون استاین ماه خواجه بر جبین دارد
صدرا، ذاتی که خادم از فکرتچرخی است که پای برزمین دارد
چون روی تو نکته ها نکو راندچون رای تو شعرها متین دارد
در کنج خرابه وجود اوصد گنج هنر فلک دفین دارد
در کان جهان گرفت اشعارشچون نام ثنات بر نگین دارد
شاداب نهال طبع او در اوکابشخور از این دل حزین دارد
آن ره چله نیست او که یکساعتپای ادب سر گزین دارد
مپسند که آسمان چنان درّیمحبوس ذهاب پارگین دارد
نخلی است که ندهد انگبین رااوگو سرکه نحل در حنین دارد
ایام ز طبع او توانگر شداو چشم ز جود تو همین دارد
ور جمله ز شرم دست رادت باداز چهره آفتاب چین دارد
گردون همه ساله نایب قهرشبا هر که سر خلاف و کین دارد