شمارهٔ ۱۷ - مدح سلطان قزل ارسلان سلجوقی (مظفرالدوله و الدین بن شمس الدین ایلد کز)
آنرا که چار گوشه عزلت میسر استگو نوبه پنج کن، که شه هفت کشور است
دل چون زبان طمع بریدی کباب دهراز دل بُبر، که پهلوی ایام لاغر است
بگذر ز چرخ طبع که بستان سرای انسبرتر ز طاق و طارم این سبز منظر است
گر بوی کام هست نه بر هفت مدخنه استور عقد انس هست نه بر چار گوهر است
طبطاب زین فلک سر تو کی برآوردچون نیک و بد نگاه کنی، کوی بی سر است
چون کاهلان به سبزه ی گردون فرو میایکاین سایه دار، اگرچه شکوفه است بی براست
دانی بر این بخور مزور که خوش بودهر سر که بیدماغ تر از کوی مجمر است
گویند ابر، منت دریا برد بخودهم هرزه نیست، ورنه چرا دامنش تر است
گاوی نشان دهند، بر این قلزم نکونلیکن نه پرچم است مراو را نه عنبر است
بر خرج دهر، کیسه چه دوزی که هر درستبر هفت خانه صره کیتی مدور است
کام طمع به عالم صورت چه خوش کنیکاین نقش شکر است، نه معنی شکر است
از آسمان مشام تفرز فراز گیرکاین سبز برگه آبخور شیر ابحر است
بر شط حادثات برون آی زین لباسکاول برهنگی است، که شرط شناور است
از اشک خواه سیم، که نقدی است پر عیاروز چهره جوی زر که طلای معیر است
خلقان به رنگریز طبیعت مده از آنکهر دست رنگرز ز نخستین سیه تر است
بر چین دکان جسم، که در دار ملک روحبه زین عمل که هست، نه بر تو مقرر است
جبریل میزبان مسیح است، بر فلکدر خورد هم طویلکی زر، سم خر است
دود چراغ خورد هر آن کز برای اوخورشید رای صبح، بر اطراف خاور است
زورق ز آب دیده کن و در نشین از آنکدریای آتشین تو دشوار معبر است
فصّاد روزگار بزهر آب داده نیشتو شادمان و غرّه که کویش معنبر است
رخ پر سرشک کن چو فلک وقت شام از آنکبر هجر روز، اشک شفق نیز احمر است
در قرص مهر و گرده مه بنگر و بدانکبی این همه صداع دو نانی میسر است
در عهد ما که ما در راحت عقیم ماندشادی ز خلق، روی نهفته چو دختر است
زاغ سپید گشت امانت به پایه یطغرای مه چو نامه هد هد مزور است
از سالکان صادق پروانه ماند و بسکاو در طواف کعبه همت مجاور است
گفت آفت سراست و خموشی خلاص آندر اختیار زین دو یکی تن، مخیر است
پر کار چرخ گوژ شد از دور بی شمارکس نیست کاوزر است ولی همچو مسطراست
از سرو تا بسوسن آزاد کس نماندالا، دلی که بنده شاه مظفر است
دریای بزم و رزم که از جود و حزم اودایم صدف گهر ده و ماهی زره در است
چون پشت بر سریر کند، روی دولت استچون روی در مصاف نهد، پشت لشگر است
معمار عدل او بحذاقت مهندس استعطار خلق او به عبارت شکر گر است
آن ابر ازرق است، حسامش که در مصافهر قطره که ی رشح کند بحر اخضر است
درشان آن درخت چگوید خرد کز اوفرخنده میوه ی چو قزل ارسلان بر است
تنزیل صادق است مرا، در ثنای شاهلیکن برای مصلحتی نا مفسر است
بانک خروس حربه دیو است از آن کجاتفسیر او شهادت الله اکبر است
هرکس ز بحر فکر برآرد دُرّی ولیکدُر دانه های خاطرم از بحر دیگر است
ننهاده اند در پر جغد و غراب و زاغآن چابکی که در پر باز سبک پر است
بر لشگر ریاحین، گل راست سلطنتکوری کو کنار که حمال افسر است
پشه چو پیل را بفسون بر زمین زندلیکن نه مرد پنجه بازوی صر صر است
نسبت همی کنند بمن بنده طاعنانجرمی که در مقابل عفوش محقر است
یعنی، که آن قصیده غرا به حسب حالمردود طبع پاک شه نیک محضر است
زان دم فشانده بر سرم آتش چو شعله هاستزانک فتاده بر جگرم خون چو ساغر است
بیجان بماند چون رسن از غصه و سرمبر زانوی دریغ نهاده چو چنبر است
بدگوی، گو، بیا و بگو، تا چه گفته امباری کنون من ایدرم و خسروایدر است
زین پیشتر چه رفت، که با شمع آفتابکردن شکایت از شب محنت نه درخور است
خضری که میر آب محیط است نیست دادکاو را از آن عمل دهنی خشک کیفر است
رخشی که پیک باد فرو ماند آن گهیپالان عود قسمت هر دیزه استر است
عذرا، در آرزوی دو کز مقنعه در استفرق سگان وامق او غرق زیور است
تنها مرا بر این سخن ارکفر لازم استبنگر چه واجب است، بر آنکس که کافر است
ورنه بدان خدای که مبنای صنع اومعمار سقف سرمه وش و فرش اغبر است
از هیچ، لعبتی بطرازد که هیأتستبر آب صورتی، بنگارد که پیکر است
این چرخ سرکش از در او خاص مفردی استکز کهگشان حمایل سیمینش در بر است
گل مهره ی ز جوهر آبی کند درستگلکونه ئی به چهره خاکی دهد زر است
عدلش میانجی است در این دو سرای صنعسرباز تر بگویم، میزان داور است
از بارگاه عزت او، چرخ گوژ پشتهم حلقه در است و چو حلقه بدر بر است
شاها، بذات تو که ز بعد وفات جسمامروز در ضریح مقدس پیمبر است
یک پایگاه حضرت او اسم اعظم استیک جرعه خوار صفوت او جسم ازهر است
ایمان بدان دو میوه ی شاخ پیمبریکز، وی مراد عنصر شبّیر و شبّر است
سوگند میخورم، به رکاب مبارکتکاندر فضای معرکه با فتح همبر است
سوگند میخورم، به جمال منوّرتکانجا که بزم چرخ بود ماه انور است
سوگند میخورم، بسنان زره درتکز تاب حمله در کف تنّین محور است
سوگند میخورم، به خدنگ جگر خورتکابی است از صفا که در او عکس آذر است
سوگند میخورم، به حسام سر افکنتکاندر فضا خیال قضای مقدر است
کاندیشه خلاف رضای تو، بنده رابر تخته مخیله هم، نا مصور است
ور، کم کنم ولای تو شاه فرشته خلقپس همچو نقش دیو تنم منبع شر است
در عهد دولت تو که طول بقاش رامنزلگه تباهی از آنسوی محشر است
گه، چوب آستان توام ناز بالش استگه خاک بارگاه توام نرم بستر است
با دم زبان به خنجر روشن دل تو قطعگر؛ نه در این زبانم با دل برابر است
تو همچنان مکن که چو بیند مرا حسودگوید به طنز، حال فلان از چه ابتر است
گر من خریده کرم این برادرماو هم، گزیده نظر آن برادر است
صد قصه و قصیده و پیغام و ماجرادر بطن این دو بیت که گفتم مضمر است
تا پاسبان معتمد ملک خاتم استتا، راز دار مؤتمن فکر دفتر است
آن روزنامه باد، ضمیر تو کاندر اواسرار هفت خاتم گردنده چنبر است
عمرت دراز باد که دهر عطیه بخشاز هر عطیتی که دهد، عمر، بهتر است