شمارهٔ ۱۰۹ - وصف شمع و مدح جمال الدین محمود بن عبداللطیف بن محمد بن ثابت خجندی از رؤسای شافعیه اصفهان
ای شمع زردروی، که با اشک دیدهایسر خیل عاشقان مصیبت رسیدهای
فرهاد وقت خویشی، میسوز و میگدازتا خود، چرا ز صحبت شیرین بریدهای
یک شب سپند آتش هجران شوی چه باکشش مه وصال دوست نه آخر تو دیدهای
گر شاهدی ز عشق چه رخ زرد گشتهایور عاشقی برای چه قد برکشیدهای
یاری به باد دادهای؟ ار نی، چرا چو منبیرنگ و اشکبار و نزار و شمیدهای
این خون، فرود دیده ز ساعد به سان چیستاز غبن اگر نه دست، به دندان گزیدهای
گه بر لکن سواری وز شعله نیزه ورلافی نمیزنی، صف ظلمت دریدهای
گیرم، که سر فراختهای چون مبارزانسلطان نهای، برای چه افسر خریدهای
آن را که نور دیده کمان بردهای، تو خوددایم در آب دیده، از آن نور دیدهای
آهنگ خون و جان تو کرده است بعد از آنکدر جان نشاندهایش و به جانپرور دیدهای
جولان کنی چو شب پره در تیره کی و لیکبا تیغ آفتاب علم خواب بُریدهای
مرغی چنین شکرف که در عهد خود توییپروانه را به همنفسی چون گزیدهای
آری، تو خود هم از مگسی زادهای به اصلو امروز نیز با مگسی آرمیدهای
والله که تا مصحف شمعی تو وصف خویشزین سان جز از اثیر گر از کس شنیدهای
در بزم خواجه، خندهٔ نزهت چه میزنیآخر، نه از برادر همدم بریدهای
عالی جمال دین که همیگویدش خردچندانکه دیده را برسانم رسیدهای
مسعود نام و طالع مسعود طلعتیچون سعد از آن خلاصه چرخ خمیدهای
هیئت نمود طایر یمن از گل خجندتا نفخهٔ مسیح بدو در دمیدهای
چون مهر نور در همه عالم فشاندهایچون ابر سایه بر همهکس گستریدهای
از هر که کعبتین تطاول به کف گرفتبدبخت آنکه مهره از او باز چیدهای
صد بار طول و عرض فلک کردهای به کاماز بس که گرد مقصد دل بر تنیدهای
صد رفعت از مکان گمان برگذشتهایاز بس که بر معارج همت چمیدهای
دندان کنان فلک ببریده است بیخ اوبس هرکه بزمگاه و چه دندان گزیدهای
دستان عندلیب سخن جمله مدح توستچون غنچه در تبسم از آن لب کفیدهای
همچون خیال در سر نصرت فتادهایهمچون امید در در دولت خزیدهای
صبح بقا شب بکشیدست همچو گلآن را که تو به خار نکبت خلیدهای
اسرار گفت توست که هردم ز کوی فکرصد بار در سرای ضمایر دویدهای
او شرع را بیامده در کار و کل و جزوتقصیر نیست آمده تو آوریدهای
باد آفریدگار جهانآفرین گرتکز آفریدگان تو بهین آفریدهای