گنج

شمارهٔ ۱۰۳ - مدح قزل ارسلان

چو شب وقایه برانداخت، از رخ گردوننهاد کام، عروس افق ز حجله برون
هلال پرده ی هاله بسوخت چون لیلیخروس پرده ی ناله بساخت چون مجنون
ترنج زرد ز نخل سپهر بر مشرقشکوفه ریخت، ز حضن سحاب بر هامون
به بست کوش به سیماب برف، خاک نژندبه شست روی، بزر آب نور، چرخ نکون
بعکس قاعده چهره کشادگان فلکز باد صبح، به بستند همچو غنچه جفون
ز نسج ابر برآمد بدشت یکرنگیزمین گازر، شست این سپهر بوقلمون
فسرده گشت، رطوبات در مزاج بحارز باد دی مه، چون در عروق روئین خون
زدی، چو زیبق جامد کره گرفته میاهز یخ، چو دیده اعمی سبل به بسته عیون
همی دمید گشاده ز فر، هوای عقورهمی دوید گسسته عنان شمال حرون
سپه، به تعبیه میراند ابر ناهموارسخن، بزجر همی گفت رعد ناموزون
مرا، سفر به چنین روز، هیچ میدانیکه چون نمود، دو منزل گذشته زانسوی چون
رهی، به پیش من آمد دراز و بی پایاندر او، امل شده کمره در او نظر مسجون
فرازهاش قران کرده با سر عیسینشیب هاش قرین کشته بر پی قارون
چو مرغ شکل وبا در هوای او طایرچو نجم نعش، بلا در زمین او مدفون
نبات او ز نوائب، فنای او ز فناهوای او، ز هوان و مناخ اوز منون
بباد و دم، چو دماغ فضولیان مملوببرد و نم چو حدیث طفیلیان مشحون
مرا در این ره، یا زنده، دستگیر شدهجهنده خنکی همچون قضای کن فیکون
گه بکام، ز دم تا بگوش، باد عجلگه فسار ز سر تا بپای، کوه سکون
زمین ز حمل سرینش چنان گران محملکه از تحمل او، گاو را شکسته سرون
نه از درازی ره، چون نظر شده موقوفنه ز احتمال مشقت چو دل شده محزون
جز این چگونه شود مرکبی که در رفتارهمی سهول چنان باز پس کند که حرون
چو نقش او بگذارش کند خیال تمامچو وصف او بعبارت کند زبان مقرون
ثنای دیزه خسرو همه هبا و هدرحدیث رخش تهمتن همه هجا و هجون
مرا ز صورت او رخ نموده صورت امنکه داشت پا چوالف، سم چومیم، نعل چونون
سبک چو طایر و رفتار او براکب خودنموده چهره ی مقصد بطایر میمون
کدام مقصد، درگاه خسرو مغربکدام درگه، اعلای تارک گردون
سر ملوک قزل ارسلان چرخ رکابکه برتر آمده است از قباد و افریدون
سپهر در تب ربعی زلرز نیزه اوکه هفت ربع کند چون سه ربع نا مسکون
زبان در است حسامش به نکته های ظفرو زان زبان شده چرخ فراخ کام، زبون
رکوع در گه او را هلال وار آمدچو نون زرین محراب مسجد ذوالنون
ز تیغ و چهر و کفش، در سه گارگاه بلندشهاب حلیه و خورشید مار و کیوان گون
چو دانه های حباب از ورای خرمن بادلطیفه هاش ز پیمانه قیاس افزون
ز نقش بند ضمیرش، بهار دیبا بافز رنگریز حسامش، سپهر مینا گون
کند به چشمه ی عدل وی، از جنابت ظلمهزار غسل نمازی زمانه ی واژون
بر وزن دل این طارم میان کاواکبصد هزار دل تفته بر رخش مفتون
از آن تحیر او را، قوام جز وی نیستجو کوی امس بر سطح تخته مدهون
زهی سراج سخن را، سخای تو روغنخهی خراج سخا، را بنان تو قانون
جهان فروز، رخ توست و نام، بر خورشیدزمین طراز کف توست و لاف، بر، جیحون
اگر نه صیقل ارکان سیاست تو شدیقراب خنجر ارکان نیامدی قارون
بهار خانه ی حکمت، دل محقق توستکه اوز گل نخورد رنگ وز نسیم فسون
هر آنکه مایه و اوج تو خواهد از دگریطلب کند تف آذر ز رنگ آذریون
ز صد هزاران چشمه که مادران یم اندجهان روان بکند، یک برادر سیحون
گر از ممالک تو در جهان قیاس کنندز هشت جنت یا بند چار حد مامون
هر آنکه او ستد و داد شعر با تو نکردمعاملیست بسرمایه خرد مغبون
حسود ناقص تو زانچه هست نفزایدچو زهر گشت و چو سین دانگ مال شد افیون
ورش بعرف ز هم کوشه گان تو شمرندبسی ره است زتین لطیف تا زیتون
چو من حکایت حالم کنم کفت گویدگذشته رفت کنون ما و روزگار کنون
کجا شود لب تیع خطیب، خاطب رزموگرچه هست زبانش پر از در مکنون
جراحتی که ز تو بر تن مخالف توستفزون بسال شود همچو چرخ طالیقون
ز مغز او هوس گر ز تو برون نشودچنانکه لذت گیر از طبیعت مأبون
اگر ز حزم کنی جوشن زمین ز آهنوگر ز عزم کنی در دل سپهر آهون
فلک قواره ی مه بر نیارد از زربفتزمین طراز خضر بر نگیرد از اکسون
ز نامه ئی که به آدم معنون است توئیکه در زمان سلامت بمانیا مضمون
برادران ز تو قادر شدند و مست ظفرچنانکه موسی عمران بشرکت هارون
عنایت تو در این سوی هشت باغ بهشتعداوت تو بری زیر تلخ شاخ حبون
سپهر چون تو نیارد بصد هزار قرانزمانه چون تو نزاید بصد هزار قرون
همیشه تابگه اختفای قرصه خورفضای خور شود از سایه ی زمین مأجون
ببوستان ز پی قصد بوستان افروزز برگ منصبغ تیز برکشد طرخون
عروق خصم ز سر تا قدم شکافته بادبرمح طاعن او یا به نشتر طاعون
در توارد الهام، بی دلت مسدودگل سلاله ی انعام بی کفت مسنون
ستانه قبله ی خلق و زمانه چاگر امنچغانه پر می ناب و خزانه پر التون
هزار موسم نوروز را ز حضرت توبطوع کرده ضمان بهر تو شهور و سنون