بخش ۴۲ - بهم رسیدن پروانه و شمع و فدا کردن پروانه خود را
عجب وقتی جگر سوزست آندمکه افتد عاشقان را دیده برهم
دو عاشق را نظر چون برهم افتدتو گویی آتشی در عالم افتد
چو کردند آن دو تن درهم نگاهیبرآمد از درون هر دو آهی
ز چشم هر دو از غم زار زاریبرآمد گریه بی اختیاری
نظر چون شمع را بر وی فتادیز چشمش گریه شادی گشادی
بپروانه نظر چون باز میکردز شوقش مرغ جان پرواز میکرد
ز سوز سینه با هم راز گفتندحکایتهای دوری باز گفتند
ولیکن شمع بس حالی عجب داشتز دست هجران جان بلب داشت
نه چندان زهر هجرش کارگر بودکه تریاک وصالش داشتی سود
چو زهری کارگر گردید در دلشود تریاک هم زهر هلاهل
مگو در اصل از هجران چه باک استکه گه در وصل هم بیم هلاک است
چراغ از نور خود گردیده افروختبسی دیدیم کز وی خانه هم سوخت
ز وصلش شمع سوز دل بتر گشتتو گفتی درد و داغش بیشتر گشت
فرو رفتی بداغ دردمندیبه پستی رو نهادی از بلندی
تنش گاهی ز مشتاقی نمودیبجز آهی ازو باقی نبودی
چو حال شمع را پروانه بد دیدفدایی وار گرد شمع گردید
بدو گفت ای سر من خاک پایتهزاران همچو من بادا فدایت
چنین حالی که در عالم پذیرد؟که عاشق زنده و معشوق میرد
پس از مرگ تو در روی که بینم؟چو بگشایم نظر سوی که بینم؟
بگفت این و گذشت از کوی هستیدر آتش شد درون از عین مستی
چنانش سوز عشق از دل علم زدکه در آتش به شوق دل قدم زد
چنان سوز دلش آتش برافروختکه رخت هستیش سر تا قدم سوخت
در آتش سوخت جان خود بصد ذوقزهی عشق و زهی عاشق زهی شوق
زهی پروانه و جانسوزی خویشچراغش روشن از فیروزی خویش
زهی سرخیل و شاه عشقبازانزهی چشم و چراغ جانگدازان
زهی مجنون دل آزرده عشقزهی آهوی پیکان خورده عشق
فروغ سینه ارباب محنتچراغ دیده اهل محبت
در آتش عاقبت آن جور کش رفتبه جانان داد وه وه چه خوش رفت
چنین باشد طریق جان سپردنبراه دوست دادن جان و مردن
دلا، پروانه وش در عشق جان دهکه این مرگ از حیات جاودان به
کسی در عاشقی فیروز باشدکه چون پروانه خرمن سوز باشد
برای دوست بازد جان خود رابپایان آورد پیمان خود را
نه ز انسان عاشقان سست پیمانکه سازد شهره خود در عشق جانان
نباشد عشق او جز کید و تزویرکه گردد حیله ور چون روبه پیر
بحیله دلبران را رام سازدخود و معشوق را بد نام سازد
ازین جا باز گردم سوی مقصودبگویم حال شمع محنت آلود