بخش ۳۴ - خطاب شمع با کافور و استعانت از او
خوش آنکس را که چون شمع دلاویززبانی در دهانست آتش انگیز
نه چون باد خنک هرگه نفس راندچراغ شوق صاحب درد بنشاند
نصیحتگو چو خود بی درد باشدهر آن پندی که گوید سرد باشد
چو شمعش پند او بر دل سبک بوددم او بر دل گرمش خنک بود
ز پند سرد او بودی مشوشتو گفتی میزدی آبی بر آتش
بدو گفتا که نبود هیچ دردتاز آن یخ بارد از گفتار سردت
تو ای فرسوده، سوز دل چه دانیکه دایم همنفس با مردگانی
فسون بر من مدم چندین فسردنکه خواهم از دم سرد تو مردن
اگر بودی خنک باد دل آزارخنک تر بوده یی از وی تو بسیار
ترا بس از سفیدی این اشارتکه کم باشد سفیدان را حرارت
بآزادی مده از عشق پندمکه من در آتش دل پای بندم
ز داغ دل کی آسایش پذیرممگر آسایدم دل چون بمیرم
کسی کش همچو من آتش بجان استبدو مردن حیات جاودان است
ازین آتش که عشقم در دل افروختبه هر حالی که باشد بایدم سوخت
چو نتوانی رهاند از آتشم تنمرا در آتش دیگر میفکن
گرفتم کز وفایی پند گویمخنک گردی نگویی چند گویم
چنین کاین آتشم در دل بلندستبر او آب سخن کی سودمند است
به هر جاییکه آتش کارگر گشتکسی آبش چو زد خود تیز تر گشت
چو میسوزد ز سر تا پا وجودمندارد مرهم کافور سودم
تو خود آن نیستی کز غمگسارینمایی گرمیی با من بیاری
مگر کاین کارم از عنبر گشایدکه این بوی وفا از عنبر آید