بخش ۲۲ - رفتن شمع در فانوس
چو شاهان شمع اگر رفتی بجاییز پی می آمدش پرده سرایی
یکی خرگاه بد فانوس نامشکه گاه باد بد آنجا مقامش
چه خرگاهی که بد از وی تعظیملباسش از حریر و چوبش از سیم
چو نخلی بسته از سیم و بربشمبه دستانش همی بردند مردم
بدان خرگه زدن شمع از پی بادبه فراشان خود پروانه یی داد
روان فراشش آمد خرگه افراختگرفتش دست در خرگه روان ساخت
چو در آن خانه گلگون درون شدبه قد همچو سرو او را ستون شد
ز چشم باد باشد تا رخش دورچو حوران شد دورن هودج نور
چه هودج خانه یی چون دیده روشنولی چون کعبه او را جامه بر تن
ز دشمن شمع اگر چه بیم جان داشتبحکم « من دخل » آنجا امان داشت
به گردش باد طوفی می نمودیولی پروانه را یارا نبودی
عجب شمعی که بی پروانه اونبودش باد ره در خانه او
ز دست باد او کل لنگر افکنددر آن فانوس آل غنچه مانند
چو شد نومید زو پروانه آشفتبه حسرت گرد او می کشت و می گفت
برون از غنچه گر آید گل ترگل من از چه شد در غنچه دیگر؟
چه پوشی شمع ایفانوس امشبکه افتد آتشت در جامه یا رب
مرا جان سوخت از پیراهن توبگیرد آتش من دامن تو
مپوش از چشم من آن شمع محفلبترس از آه من ای آهنین دل
مرا از وصل او گر، دیده دوزیچو من یارب بداغ دل بسوزی